۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

این نیز گذشت...

سلام به همهء عزیزان و خوانندگان من و همسرم...

با پوزش از وقفهء طولانی (27 روزه) در نوشتن پست جدید؛ اما پشتِ این ننوشتنِ ما غیر از کمبودِ وقت، خیلی ناگفته ها هست... توی این مدت اتفاقات زیادی افتاد... کنار خانواده هامون روزهای به یادماندنی ای رو گذروندیم و با لطف همهء فامیل، به مهمونیهای زیادی دعوت شدیم... لطفِ همه شامل حالمون شد... یک صفحهء دیگه هم از دفتر زندگی مشترکمون در عید غدیر ورق خورد... مای ناقابل رو طلبیدن و یکبار دیگه به پابوس آقا امام رضا رفتیم و به دامنش چنگ زدیم و دردِدلامون رو زمزمه کردیم و خواسته های دلمون رو ازش خواستیم...

آره، هرکدوم از اینا یه پست جدا و مفصل میطلبیدن؛ بازهم عذر تقصیر!

حالا هم داریم کم کم برمیگردیم به مالزی حرف دلمون رو تو قالبِ قسمتهایی از شعرِ زیبایِ آهنگ سلام آخر میزنیم که همدم لحظه های نتهاییِ ماست در غربت:

سلام ای غروبِ غریبانهء دل...

سلام ای طلوعِ سحرگاهِ رفتن...

سلام ای غمِ لحظه هایِ جدایی...

خداحافظ ای شعرِ شبهایِ روشن...

خداحافظ ای قصهء عاشقانه...

خداحافظ ای آبیِ روشنِ عشق...

خداحافظ ای عطرِ شعرِ شبانه...

خداحافظ ای همنشینِ همیشه...

تو تنها نمیمانی ای مانده بی من...

تو را میسپارم به دلهای خسته...

تو را میسپارم به دامان دریا...

اگر شب نشینم، اگر شب شکسته...

تو را میسپارم به رویای فردا...

اگر چشمهء واژه از غم نخشکد...

اگر روزگار این صدا را نگیرد...

خداحافظ ای برگ و بار دل من...

خداحافظ ای نوبهار همیشه...

خداحافظ ای مامان و بابای عزیزمان...

خداحافظ ای ایران...

۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

ترک عادت موجب مرض است!

امروز دقیقا هفده روز میشه که ما در تهران و کنار خانواده ها هستیم.
میگن آدما خیلی زود (نمیدونم خیلی زود یعنی چقدر زود؟) خودشون رو با شرایط وفق میدن وخودشون رو با محیط هماهنگ میکنن؛ ما اگه جزو آدمها به حساب بیایم، فعلا که نتونستیم خودمون رو با چیزهایی که توی ایران هر روز دارن با سرعت بیشتری تغییر میکنن وفق بدیم! توی این یکسالی که من و خانومی اینجا نبودیم بعضی چیزا رو فراموش کرده بودیم و خیلی چیزها هم عوض شده اند (نه اینکه بخوایم ادای کسانی رو در بیاریم که تا دو روز میرن اونور آب خودشون رو گم میکنن و زبان فارسی شون رو هم یادشون میره ها... نه!)
عادت نداشتیم که توی رانندگی ببینیم مردم چپ و راست جلوی آدم میپیچن و حق آدم رو میخورن...
عادت نداشتیم توی صفهای عریض و طویل پمپ بنزین وقت با ارزشمون رو هدر کنیم...
عادت نداشتیم چشم و هم چشمی مردم رو توی همه چیز ببینیم...
عادت نداشتیم که همه جا غیبت و فحش و بد و بیراه بشنویم...
عادت نداشتیم ببینیم هر روز قیمتها با سلیقهء فروشنده ها عوض میشه...
عادت نداشتیم دسترسیمون به اینترنت اینقدر محدود و کُند باشه...
و ... الی آخر (گفتن بقیهء موارد هم از حوصلهء خودم خارجِ و هم از حوصلهء شما)
اما خُب با وجود همهء اینها از قدیم گفتند "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو"؛ من هم بعنوان اولین اقدام "درست رانندگی کردن" رو کنار گذاشتم و دیدم که چقدر راحتتر شدم وقتی خودم هم جلوی بقیه پیچیدم و ازشون راه گرفتم و بهشون راه ندادم!!! انگار که هر کسی میخواد حق و حقوق خودش رو به زور از بقیه بگیره... غافل از اینکه حق خودش هم توسط بقیه ضایع میشه! بعنوان مثال وقتیکه آرایشگری که از 7 سال پیش مشتریش بودم از من بابت اصلاح موی سَرَم 10000 تومن گرفت (تازه منت گذاشت و 12000 تومن نگرفت) نباید ازش دلخور بشم!
از این حرفها که بگذریم با استعداد بینظیری که در چاق شدن دارم، از وقتی که به ایران اومدیم نمودار تصاعدی افزایش وزن جلوی چشممه! آخه خداییش هم هرجا که کسی خودش هم بخواد نخوره، 10 – 12 نفر میریزن سر آدم که "چرا نمیخوری؟" "چرا کم میخوری؟" "از غذا خوشتون نمیاد؟!" و قص علی هذه....
دیگه بقیهء صحبتها باشه برای بعد... در پایان این پست توجهتون رو به دو تا عکس یادگاری دیگه جلب میکنم:

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

سلام به سرزمینِ من...

فکر میکنم تا الآن دیگه همه از اومدنِ غافلگیرانهء ما به ایران باخبر شدن. قرار بود شنبه شب به تهران برسیم اما با پرواز چهارشنبه (سه روز زودتر) اومدیم تا یه جورایی حساب و کتابهای خانواده هامون برای اومدن اون راه طولانی و طاقت فرسا به فرودگاه امام رو بهم بزنیم و به قول معروف سورپرایزشون کنیم. نمی دونم چی شد که ظرف دو روز از تاریخ رسیدنمون این کار مثل بمب صدا کرد! هر کی به ما میرسید یه چیزی میگفت... که "خوب کاری کردین".... "اینجوری اومدنتون بیشتر مزه میده" و از این جور حرفا. البته همه به ما خیلی خیلی لطف دارن.

اما شاید براتون جالب باشه که بعد از یکسال احساسم از اومدن به ایران رو بگم. نمیخوام آدم بدبین و یا بی احساسی باشم، اما واقعا آدم برای خیلی مشکلات و دردسرهایی که مردم باهاشون درگیر هستن تاسف میخوره! چی میشد اگه اون تاریخ و افتخارات 2500 ساله اینجا به کمکمون بیان و وقتی ازشون دَم میزنیم به دادمون برسن.... اما چه فایده؟ وقتی که میبینی مردم کشورهایی که حتی تاریخ و پیشینه ای ندارن که بهش افتخار کنن و تنها دلخوشیشون اینه که 50 سال قبل از زیر استعمار انگلیس به خیال خودشون خارج شدن، دارن زندگیِ راحت و بی دغدغه ای میکنن! دیگه وارد بحثهای متفرقه نمیشم، اما نمیشه بی تفاوت هم بود... از طرف دیگه هرکجای دنیا که باشی بازهم برات ایران نمیشه... با وجود همهء سختیها و مشکلات اینجا یه چیزایی هست که آدم رو نگه میداره و نمیذاره دل بِکنی.

از این حرفها که بگذریم شاید تنها چیزی که توی این سفر ما رو ناراحت میکنه نبودن بیجناق یاسر و خواهر خانومی (حورا خانوم) باشه... از وقتی که مالزی رو ترک کردیم نبودنشون رو احساس میکنیم و دلمون براشون حسابی تنگ شده. واقعا اونجا به کنار هم بودن عادت کردیم. از موقعی که اومدیم همه جا به یادشون هستیم و جاشون رو خالی میکنیم...

دیدن اقوام و دور هم بودن هم خودش برای ما یک دنیا ارزش داره؛ همه به ما بی نهایت محبت دارن و ما رو شرمنده میکنن. از خدا میخوایم که به ما توان جبران اینهمه محبت رو بده و انشاءالله بزودی زمینهء برگشت دائممون به ایران فراهم بشه.

چندتا عکس یادگاری:


۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

پایانی خوش برای شروع فرداهای بهتر...

اول از همه میلاد حضرت ثامن الحجج، امام رضا (ع) رو به شما تبریک میگم.

عجب روزی بود دیروز و چه روزی بود امروز!
روزِ سختی بود اما واقعاٌ به یاد ماندنی... دیروز نوزدهم آبانماه 1387 (9Nov.2008) آخرین کلاس و آخرین امتحان دورهء فوق لیسانس (MBA) رو پشت سر گذاشتم! البته هنوز فارغ التحصیل نشدم... ترم بعد میخوام 2 تا پروژه بگذرونم که البته اجباری نیست؛ اما خوب بهتره که گذرونده بشه. خلاصه اینکه دیگه سر کلاس نمیرم و امتحانی هم در کار نخواهد بود.
چه امتحانی بود... امتحان FM (مدیریت مالی)؛ درسی بود که در عین سختی، از همهء درسها بیشتر دوستش داشتم. هر جلسه که سر کلاسش میرفتم به یاد بابا بودم... اما اگه من (و امثالِ من) 20 سال هم سر این کلاسهای مدیریت مالی بشینم، ناخنِ انگشت کوچیکهء بابا هم نمیشم. خودم رو خیلی برای امتحانش آماده کرده بودم (حتی از اوائل ترم)، اما امتحانش برای همه سخت بود با 30 تا سوال و 3 ساعت و ربع وقت امتحان... هر چی بود که آخرین امتحان بود، ایشالا که نمره اش رو هم خوب می گیرم. بعد از تموم شدن کلاس هم چند تا عکس یادگاری با استادهای دو تا از درسهامون (FM و TAX) به همراه بچه های 2 تا کلاس آخر انداختیم؛ ببینید:










و اما امروز بیستم آبانماه 1387 (10Nov.2008)؛ آخرین امتحان خانومی هم به خوبی و خوشی پشت سرگذاشته شد. از قضا این امتحان آخر خانومی که اختتامیهء ترم دوم دورهء فوق لیسانسش بود یکی از سخت ترین درسهاش بود. اما واقعا این ترم خانومی کولاک کرد... با وجود اینکه درسهاش نسبت به ترم قبل سنگین تر بودن و تعداد درسهاش هم بیشتر بود، اما هم خیلی عالی به درسهاش رسید و هم مثل همیشه یه کدبانوی کامل و کم نظیر بود... من هم شرمنده اش هستم که واقعا کمتر توی کارهای خونه کمکش بودم و بیشترش روز دوش خودش بود! ایشالا که بتونم براش جبران کنم. توی دانشکده-شون با توجه به رشته ای که دارن (روانشناسی کودک) 95% دانشجوها خانوم هستن... اما مسلماً هیچکدومشون به گرد توانایی های خانومی نمیرسن.
این رو هم بگم که خانومی توی دانشکدشون بین هم کلاسیهاش یه دانشجوی نمونه و دوست داشتنیه و همه برای هم گروه شدنِ با اون سر و دست میشکنن. روز آخر این ترم هم بعد از امتحان با استاد و چند تا از دوستها و همکلاسیهاش عکس یادگاری انداختن... ببینید:



راستی شاید بعضی از دوستان هنوز ندونن که ما تاریخ بلیط برگشت به ایرانمون رو عوض کردیم برای دو روز زودتر (بجای دوشنبه، شنبه میایم ایشالا). در مورد تیم فوتبالمون هم تقریبا جایگاهمون توی جدول رده بندی مسابقات مشخص شد... با توجه به اینکه سطح مسابقات خیلی بالا بود، ما هدفمون قرار گرفتن بین 3 تیم اول بود؛ اما با وجود بازیهای خوبی که انجام دادیم چهارم شدیم (بین 12 تیم شرکت کننده). البته هنوز دو تا بازی باقی مونده اما نتیجه تقریبا قطعی شده... در مجموع هم بچه ها و هم خودمون (من و یاسر) راضی بودیم.

پست بعدی رو به امید خدا حدود یک هفتهء دیگه توی ایران می نویسم... یا علی

۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

من و همسرم وارد میشویم!

بالاخره تاریخ رفتنمون به ایران مشخص شد... روزی که مدتهاست برای رسیدنش چوب-خط میزنیم ایشالا (گوش شیطون کر) بیست و هفتم آبان فَرامیرسه... (کُلاً این عدد 27 و 28 در طول تاریخ در خانوادهء ما نقش تعیین کننده ای داشته؛ اون روز هم یه مناسبت و سالگرد فرخنده هست! بعداً میگم..) بعد از 1 سال دوباره دیدارها تازه میشه. دلمون برای همه تنگ شده از مامان و بابا و مامان جون و باباجون و پدر و مادر گرفته تا.... حالا بازم محمد اینا و مامان جون اینا و مامان اینا رو توی این مدت دیده بودیم (زحمت کشیدن به ما سر زدن)؛ اما رضا اینا، دایی ها، عمه جون، عموها و "امیرعلی بانمک"... خیلی مشتاق دیدار همگی هستیم.

توی این یک ساله اتفاقهای زیادی افتاده! قرارِ برای اولین بار پسر عمهء جدیدم رو ببینیم که فسقلی الآن دیگه باید تپل مُپل شده باشه (ایشالا همیشه سالم باشه) ... برای اولین بار میریم خونهء رضا اینا (مبارکشون باشه)... برای اولین بار به منزل جدید دائی احسان اینا میریم (مبارکه ایشالا)... برای اولین بار بینی جراحی شدهء هدی رو میبینیم... برای اولین بار از فرودگاه تا خونه 3 ساعتی تو راه خواهیم بود... برای اولین بار یه دفه گرونی همه چیز رو یکجا میبینیم... و برای اولین بار برج میلاد تکمیل شده رو از نزدیک میبینیم! همهء اینها رو باید از خدا بخواهیم که با سلامتی و روحیهء خوب ببینیم و به امید خودش یه سه-چهار هفته ای با خانواده ها و عزیزانمون باشیم و دوباره برگردیم اینجا (و ایشالا دفعهء بعد کلاً برگردیم).
این چند وقته خیلی به دعای همه مخصوصاً پدر و مادرهامون نیاز داریم. خانومی 2 تا از امتحاناش رو داده و الحمدلله راضی هم هست؛ و 2 تای دیگه مونده تا این ترمش هم تموم بشه. من هم که 5 تا درس داشتم، فعلاَ یکی از درسها تموم شده و 4 تای دیگه مونده. دعا یادتون نره! بعضی وقتها که من یا خانومی نگران درسهامون میشیم، یکیمون به اون یکی میگه: "عزیزِ من نگران نباش، تو تلاشت رو میکنی و میدونی که دعای یه مِلّت هم پشت سَرِت هست!!!" واقعا هم همین چیزا اینجا به ما امید میده...
با وجود اینکه هر یک روز بیشتر توی ایران بودن برای ما خیلی ارزشمندِ، اما آخر سر مجبور شدیم بخاطر مسابقات لیگ فوتسال که تیم دادیم و شرکت کردیم، دو-سه روز هم بیشتر اینجا بمونیم تا بازیها تموم بشه و بعدش برگردیم... وضعیت تیممون هم خوبه ولی بازم محتاج دعا...

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

درس و دانشگاه و تیم داری!

مشغووووووووولِ امتحانا هستیم... شرمندهء همهء خوانندگان وبلاگ هم هستیم!
این روزها خبر خاصی بجز درس و دانشگاه نیست.
البته چرا یه خبری هست که من و بی جناق به موازات کارهای درسی هفته ای دو سه روز مشغولش هستیم و به خاطر تعهدی که داریم بالاخره یه جوری براش وقت باز کردیم. اون کار هم کاری نیست جز گرداندن تیم فوتبالمون که توی لیگ فوتسال ایرانیان مالزی شرکتش دادیم. این لیگ از 12 تیم تشکیل شده و ما هم با همون عنوان قبلی (UTM) که اسم دانشگاهمون هست شرکت کردیم. ما با همین تیم در دورهء اول این مسابقات بین 18 تیم شرکت کننده نایب قهرمان شدیم. اما این توی دوره کیفیت مسابقات بالاتر رفته و بصورت لیگ برگزار میشه. بی جناق یاسر سرپرستی و مدیریت تیم رو بعهده داره (که واقعا کار سخت و طاقت فرساییه)، من هم بعنوان مربی و آنالیزور کار میکنم. این هفته (هفتهء پنجم بازیها) یکی از سرسخت ترین رقیبها رو 4 - 3 شکست دادیم. جالبه بدونید که این تیم تا اینجای کار تمام بازیهاش رو برده بود و حتی یک مساوی هم نداشت، اما ما موفق شدیم از مکان اول جدول تا رتبهء سوم بیاریمشون پائین. خودمون فعلا در مکان پنجم جدول هستیم، اما چون در 5 بازی اولمون با قویترین تیمها بازی کردیم و بازیهای باقیمانده به مراتب آسونتر خواهند بود، انشاءالله در هفته های بعد، بین سه تیم برتر قرار خواهیم گرفت. این رو هم بگم که برای تیممون یه اسپانسور (حامی مالی) هم گرفتیم، شرکت پارس پی (ParsPay)، که هزینه های تیم رو برعهده گرفته و پشتیبان مالی تیممون شده. اینم 2 تا عکس یادگاری در روز افتتاحیهء مسابقات:

(البته لباس تیممون رو از هفتهء دوم عوض کردیم و 1 بازیکن رو هم از ترکیب خط زدیم و بازیکن جدیدی رو هم به تیم اضافه کردیم؛ هفتهء آینده عکسهای جدید رو براتون میذارم توی وبلاگ که ببینید)
انشاءالله در هفته های بعد شما رو در جریان اخبار کاملتری از مسابقات خواهیم گذاشت.

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

تماشای بازی بزرگ در کنار فوتبالدوستان

اینقدر این چند وقته فکرمون مشغولِ درسها و امتحانها شده که بعد از اینکه از یک هفته پیش اراده کردم این پست رو بنویسم، تازه امروز فرصتش رو پیدا کردم. جونم براتون بگه... عجب بازی ای بود! بازی استقلال - پرسپولیس رو میگم. خداییش توی این چند سال قشنگترین بازی بین این دو تیم بود که دیدم، اونم تو چه شرایطی!؟؟ عجله نکنید میگم براتون...
روزهای قبل از بازی که بازهم مثل همیشه کُری خوندن ها سرجاش بود، حتی توی کوالالامپور! ما هم به نوبهء خودمون رگِ گردنمون تا حدودی ورم میکرد وقتی بعضی از طرفدارای پرسپولیس کُریِ الکی میخوندن! بگذریم... روز قبل از بازی صحبت از این شد که با دو سه تا از بچه ها بازی بریم و بازی رو توی سفارت ایران یا رستوران پرشیا ببینیم، چون توی خونه فقط میشه با اینترنت بازی رو دید و به دلیل ازدهام در سایتها ممکن بود سِروِرهای پخش مستقیم جواب نَدن (توی مالزی مجوز استفادهء آزاد از ماهواره رو نمیدن و ما نمیتونیم کانالهای ایران رو ببینیم).
خلاصه روز بازی فرارسید و من به همراه بیجناق یاسر و یکی از بچه های جدیدالورود (که استقلالی هم هست) نیم ساعت مونده به شروع بازی رفتیم سفارت.... با احترام خاصی در رو برامون باز کردن و ما هم رفتیم توی قسمت پذیرش سفارت که خالیِ خالی بود نشستیم جلوی LCD و همون موقع هم 7 - 8 نفر دیگه هم رسیدن و کم کم داشت شلوغ میشد! یه دفعه دیدیم درِ سالن باز شد و یه خانومه اومد گفت براتون مهمون داریم!!! یهویی دیدیم یه اتوبوس آدم دارن میان تو! اونم با لباسهای متحدُالشکل؛ پیراهن صورتی و شلوار طوسی. من گفتم که بعضیاشون چقدر قیافه هاشون آشناست... یه دفعه اون وَسَطا فردوسی پور اومد تو... پشت سرشم آقای اردشیر لارودی منتقد پیشکسوت و قدیمی فوتبال!
هنوز همه جاگیر نشده بودن که آقای نور (سرکنسول سفارت) اومد و گفت: "اگه موافق باشین همگی بریم رستوران پرشیا و بازی رو اونجا ببینیم، چون ما اونجا جا رزرو کردیم". ما هم گفتیم بریم آقا، یا علی. راه افتادیم و رفتیم رستوران پرشیا.
وقتی رسیدیم به رستوران، خیلی شانسی توی اونهمه میز و صندلی که اونجا بود، من همونجایی نشستم که عادل فردوسی پور هم چند ثانیه بعدش نشست روی صندلی کناری من. خلاصش اینکه بازی رو تا آخر کنار فردوسی پور دیدیم...





۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه

پیک نیک معرکه عید فطر با دوستان - بسته ای به بزرگیِ 15+4

سلام دوباره به همهء دوستان و عزیزان...
بازم با یک خاطره درخدمتیم!

پریروز (چهارشنبه) که روز عید فطر بود نماز عید رو همراه یاسر و شاهد و حورا خانوم در منزل یاسر اینا خوندیم... خیلی خیلی به یاد عید فطر هرسال ایران بودیم که هر سال بلااستثناء با بابا میرفتیم مصلی برای نماز عید فطر.... از این حرفا که بگذریم میخواستم اینو تعریف کنم که با بچه ها برنامه ای رو هماهنگ کرده بودیم که از شهر بزنیم بیرون و برای ناهار دور هم جمع بشیم و یه پیک نیک دوستانه داشته باشیم. از دو روز قبلش به همراه بی جناق (یاسر) که مسؤولیت اصلی رو بعهده داشت خریدها رو انجام دادیم و کارها رو هماهنگ کردیم برای کباب و جوجه کباب و سایر مخلفات! اما امان از شب آخر (سه شنبه شب).... خانومی ما که عاشق زحمت کشیدنه و در این گونه امور تبحر خاصی هم داره، بعد از اینکه از مهمونی افطار شاهد رسیدیم خونهء یاسراینا و یه مقدار بهشون تو آماده کردن وسائل کمک کردیم و ساعت 12:30 شب اومدیم خونه، تازه داستان ته چین درست کردن رو شروع کرد! نمیتونم زیاد توضیح بدم، سرتونو درد نیارم، شما فقط حساب کنید با در اختیار داشتن 3 شعله گاز، بخواین توی 7 تا قابلمه و ماهی تابه برای 19 نفر ته چین درست کنید!!! از ساعت 1 نصفه شب تا 6:30 صبح یه ضرب روپا توی آشپزخونه ای مثل تنور! من هم کارهای کوچکی که از دستم برمیومد رو انجام میدادم اما انصافا 95 درصد کارها رو فقط خودش انجام داد طفلکی... ساعت 10 صبح هم پائین مجتمع قرار گذاشته بودیم. خانومیِ ما فقط تونست از 7:30 تا 9:30 بخوابه! دستش درد نکنه... واقعا کولاک کرده بود...
جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت، Berjaya Hills Resort یه مجموعهء فوق العاده زیبا و سرسبزه که متشکل از زمینهای گلف، هتل، باشگاه سوارکاری، باغ خرگوشها، دهکدهء ژاپنیها و فرانسویها و ارتفاعات زیبا و... هست. به یک گزارش تصویری از جایی که نشسته بودیم بسنده میکنم چون واقعا نمیتونم وارد جزئیات بشم، خیلی مفصل بود... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:
همهء دوستان خیلی خیلی از خانومی، خواهر خانومی و بی جناق تشکر کردند...
ضمنا این رو هم اضافه کنم که غروب اون روز همگی رفتیم به مجموعهء ورزشیِ Berjaya که کنار هتل واقع شده بود... اونجا رقابتهای تنیس، اسنوکر و بولینگ بین دوستان انجام شد. بعدش هم فهمیدیم که تولد مهدی شریفی همون روزه و در راه برگشتن، حاج آقا شریفی (پدر مهدی) که واقعا مرد شریفی هستند، لطف کردند و همهء جمع 19 نفری رو بستنی مکدونالد مهمون کردند.
خدا رو شکر خوش گذشت...

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

وقتی از ته دل بخوای؛ حتی 3 بزرگتر از 27 میشه! (3>27)

واقعا خستگیمون دررفت...
با محبتهایی که همه دارن و ما رو همیشه شرمنده میکنن، اینبار هم با حضور پرشورشون ثابت کردند که "ملت همیشه در صحنه" یعنی چه؟! بعد از پستی که دفعهء قبل نوشتم، به فاصلهء کمی چیزی به جز شرمندگی برام باقی نموند... تلفنهای مکرر و اظهار لطفهای فراوان... نظرات داغ و دوست داشتنی... پویان (صمیمی ترین دوستم) گفت: "وقتی مطلب وبلاگت رو خوندم منقلب شدم و دو سه ساعت گریه میکردم!!!"... داغونم کرد... دیگه چی بگم از پیامک (SMS) و ایمیلهایی که حتی یکیشون رو از دوست و همکلاسی دوران دانشگاه تهرانم (محسن) دریافت کردم، همه و همه باعث شدند که این چند روز اخیر اصلا احساس تنهایی نکنیم؛ طوریکه اینقدر برای پاسخگویی به ابراز احساسات عزیزان وقت کم میآوردیم که از دیدن سریالهای ماه رمضون هم باز می موندیم!!!
البته همهء این لطفها به ما قبلا هم سرجاشون بودن، اما خوب ما هم مِن بابِ شوخی هم که شده هم یه بحثی راه انداختیم و هم خودمون رو تا حدودی لوس کردیم... چه میشه کرد دیگه؟! ایشالا که بتونیم جبران کنیم.
یه جمله یادمه که وقتی تو سخرانیها و کلاسهای "دکتر آزمندیان" شرکت می کردیم، خودش هی برامون تکرار می کرد که: "وقتی شما واقعا چیزی را از هستی بخواهید، تمام هستی و کائنات به تکاپو می افتند تا خواستهء شما را اجابت کنند". تاکید می کرد که این رو با نشونه گذاشتن روی خواسته های خودتون و اتفاقات اطرافتون آزمایش کنید. می گفت: "به قول حضرت عیسی بن مریم - Ask and you shall receive" من که بارها به این حرفش رسیدم و درستیش بهم ثابت شده. حالا چی شد که اینا رو گفتم!؟ چند روز قبل از همون روزی که مطلب قبلی رو بنویسم، داشتیم با خانومی صحبت می کردیم... می گفتیم که "آره... یادته پارسال سه روز آخر ماه رمضون ایران بودیم دوروبرمون چه شلوغ بود!؟ هر شب مهمون بودیم و عید فطر هم تنها نبودیم..."، گفتیم "ایران که نمیشه باشیم اما کاش میشد امسال هم مثل پارسال این سه چهار روز یه خبری باشه و تنها نباشیم!" اینم داشته باشین که کل 27 روز ماه رمضون 2 بار مهمون بودیم... اما چی شد اون سه روز آخر که باعث شد 3 بزرگتر از 27 بشه...؟؟؟
همون روز بود که علیرضا و سمی خانوم ما رو برای فردا شبش (28 ماه رمضون) افطاری دعوت کردند. جای همگی خالی، خیلی هم زحمت کشیدن و دور هم بودیم. فرداش، خانوم محمودی که از دوستای گرمابه و گلستان حاج خانوم مزجی (والدهء گرامی بی جناق یاسر) که به تازگی با محمد، پسرشون اومدن مالزی ما رو برای افطاری شب 29 دعوت کردند... بعد ازاون شب هم شاهد جووون (برادر بی جناق یاسر) ما رو برای افطاری 30ام دعوت کرد به رستوران ایرانی کلبهء شرقی که قرار امشب به امید خدا آخرین روزه مون رو اونجا باز کنیم.

دیگه انگشتهام یارای نوشتن ندارن... به امید قبولی طاعات و عبادات و با آرزوی دیدار هرچه زودتر همهء عزیزان، باز هم بابت اظهار لطف همگی ممنون. پیشاپیش فرارسیدن عید سعید فطر رو هم تبریک میگیم.../ یا علی

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

رابطهء منفی خستگی با انرژی مثبت!

بی مقدمه بگم که خسته ام...
خسته از روزهای توی خونه موندن و درس خوندن و...

برای کسی مثل من شاید یه رکورد به حساب بیاد وقتی بجز دو سه مورد افطاری، واقعا بیشتر از یکماهه که جای خاصی نرفتیم! اونم اینجا... انصافا تو مالزی که باشین میفهمین من چی میگم! فک و فامیل که دور و ورمون نیستن، رفقا هم که بی مرام و بی معرفت مال صبحونشونه! وقتی ایران بودیم، یه روز هم توی خونه بند نمیشدم... اگه یه روز جمعه در عرض یه ماه توی خونه بودیم فوری به خانومی میگفتم که یالا پاشو بریم بیرون یه چرخی بزنیم. چیکار میشه کرد، میگن گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!
یه بدبیاری هم داشتیم که خبر داغش رو از بی جناق (یاسر) شنیدم... اونم اینکه زمین تنیس دانشگاه رو خراب کردن! به خاطر بازسازی خوابگاههای اطرافش. دلمون خوش بود به اون زمین تنیس که تنها جایی بود که یه ورجه وورجه ای توش میکردیم و بهش علاقه داشتیم، از طرفی هم برامون مجانی درمیومد! من یکی که خیلی ناراحت شدم. چون یه روزایی میشد که واقعا هوس بازی میزد به کلمون و چون تا خونه 5 دقیقه بیشتر فاصله نداشت، فوری میرفتیم و بازی میکردیم... تا قبل از ماه رمضون یه موقع ها 4 روز در هفته میرفتیم.

از طرفی هم این استقبال وحشتناک رو که از وبلاگ میبینم دیگه واقعا خستگی به تنم میمونه. فقط یه نفر دلمو خوش کرده که دائم همهء مطالب رو میخونه و دائم هم در موردشون نظر میده؛ اونم کسی نیست جز داداش گلم، دکتر رضای عزیز... یه خوبیم که داره اینه که با وجود اینکه میدونم این روزا سرش خیلی شلوغه و 7 صبح میزنه بیرون و 10 شب برمیگرده، اما بازم نظرش رو مینویسه و ما رو دلخوش به یه خوانندهء پروپاقرص نگه میداره... بنابراین دیگه بقیه بهانه ای نمیتونن داشته باشن (که ما وقت نداشتیم و از اینجور حرفا).
خلاصه حالا که گفتم بزار بگم که حداقل از 4 تا جوون از دورو وریای خودمون از خواهرام، از بیجناق یاسر و خواهر خانومی و شاهد و پسر عمو و دختر عموها و حتی دوستای خانومی انتظار داریم که حداقل یه یادگاری رو دیوار ما بنویسن! زشته بابا... حتما خودم باید بیام خواهش کنم؟؟؟ اگه مامان و باباها هم همچین لطفی بکنن که دیگه باعث خوشبختی ماست...
همهء اینا رو گفتم، حالا ببینیم واقعا حرف ما برو داره یا نه!؟ اگر هم خدای نکرده میخواین بگین نظر دادن توی وبلاگ رو بلد نیستین، انتهای هر مطلب رو که نگاه کنید نوشته "نظرات"، روش کلیک کنید و توی صفحه ای که باز میشه هر چی دلتون میخواد در مورد وبلاگ و مطالبش و یا در مورد خود ما بنویسید! به خدا یادگاری میمونه... پشیمونی هم نداره اگه پنج دقیقه هم وقتتون رو به ما بدین! از همهء عزیزانی که مطالب این وبلاگ رو دنبال میکنن ممنونم و ازتون انرژی مثبت میطلبم!

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

خدا قبول کنه این شش شب احیاء رو...!

این شبها، شبهای قدره و اینجا هم توسط سفارت مراسم احیاء برگزار میشه. اما امسال ما با یک مشکل بزرگ روبرو هستیم، اونم اینکه ماه رمضان مالزی یک روز جلوتر از ماه رمضان ایران شروع شده! حالا ما موندیم مستاصل، مخصوصا در مورد شبهای قدر... چون معلوم نیست که احکام اهل سنت در مورد رویت ماه با ما چه تفاوتهایی داره؟ و اصولا از نظر علمی امکان نداره که توی یه موقعیت جغرافیایی مثل مالزی که شرق ایران واقع شده ماه زود تر رویت بشه! از این حرفا گذشته، بالاخره یه شب قدر بیشتر نداریم که (اونم با سه چهار احتمال) که با این اوضاع ما توی مالزی تبدیل میشه به شش احتمال! یعنی اگه بخوایم هیچ کدوم از این احتمالا رو از دست ندیم باید شش شب پشت سرهم نخوابیم و شب زنده داری داشته باشیم...

بهرحال توی این شبهای عزیز از همهء دوستان و آشنایان التماس دعا داریم و فرارسیدن سالروز شهادت مولا علی (ع) رو هم تسلیت میگیم. یا علی...

۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

تشریک مساعی برای یک افطاری ناب در رستوران ناب

دیروز دوشنبه چهاردهم ماه مبارک رمضان به همت و میزبانی بی جناق (یاسر) و مهدی شریفی (از دوستان نزدیک) یک میهمانی افطار در رستوران ایرانی ناب که یکی از بهترین و باسابقه ترین رستورانهای ایرانی کوالالامپور هست، ترتیب داده شد و با جمع 42 نفری از دوستان دور و نزدیک، ساعاتی رو دور هم گذروندیم و شب عید میلاد امام حسن مجتبی (ع) رو گرامی داشتیم.
بعد از اذان، اول نماز مغرب رو به جماعت خوندیم (البته جا برای نماز محدود بود) و بعد هم که رفتیم سراغ باقی ماجرا...
زحمت زیادی رو کشیدن که از این جمع خوب پذیرائی بشه... و انصافا هم شب خوبی شد. ما رو خیلی به یاد مهمونی های افطاری در بوفه های تهران انداخت؛ چون در این رستوران هم افطار و شام بصورت بوفه آماده شده بود و تنوع و کیفیت غذا هم خوب بود... البته نباید از کنار کمیت بالای اون هم بسادگی بگذریم!

بعد از افطار هم مسابقه ای برگزار شد که در پایان به سه نفر از برندگان به قید قرعه جوایزی اهداء شد؛ مناجات حضرت امیر هم پخش شد و با بدرقهء میهمانان این مراسم افطاری به پایان رسید.

همگی برای شفای کامل مهدی شریفی که به دلیل آسیب دیدگی مفصل کتف قرار بود فردای آن شب (امروز) در یکی از بیمارستانهای کوالالامپور تحت عمل جراحی قرار بگیرد دعا کردیم... امروز هم خدا رو شکر این عمل جراحی انجام شد و انشاءالله ایشون ظرف دو روز آینده مرخص خواهند شد. انشاءالله عکس دیگری رو تا فردا بعد از عیادت از مهدی، به این مطلب اضافه میکنم.
--------------------------------------------------------
پی نوشت: فقط می خوام این مطلب رو اضافه کنم که من و خانومی به عیادت مهدی شریفی رفتیم (بیمارستان گلینیگلز)، اما متاسفانه یادم رفت که عکس بگیرم! خوشبختانه حالش خیلی خوب بود و از عمل جراحی و دکترش و بیمارستان کاملا راضی بود./ پایان این پست

۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

سفره ای به وسعت دلهای پاک روزه دار در کلبهء درویشی ما

شنبه شب (مصادف با پنجم ماه رمضان) با جمعی از دوستان برای صرف افطار به یکی از بوفهء یکی از رستورانهای ایرانی کوالالامپور (رستوران زیتون) رفتیم. به جمع 14 نفری ما خوش گذشت... شب خوبی بود. یه عکس یادگاری گرفتیم که درست وقتی از رستوران اومدیم بیرون تازه یادمون افتاد که دوربین هم آورده بودیم! البته اینم از اثرات طبیعی گرسنگی دم افطار بود که چشمای آدم دیگه هیچ چی غیر از غذا رو نمیبینه!

دیشب هم به لطف خدا و با زحمات فراوانی که خانومی با کمک خواهر خانومی (حورا خانوم) کشیدن، این افتخار رو داشتیم که علاوه بر جمع چهار تایی مون، ده نفر از عزیزان و دوستان روزه دارمون رو سر سفرهء افطار کنار خودمون داشته باشیم.
البته دو اتفاق باعث شد که موقع اذان جمعمون کامل نباشه (11=1-2-14)... اول از همه و خیلی به موقع دکتر مهدی تسلطی خودشو رسوند؛ بعدش علیرضا و سمی خانوم اومدن؛ بعد مجتبی خضریان و مهدی شریفی به همراه خانومهاشون؛ افطار که تموم شد حسن کاشی و خانومش اومدن (آخه خانومش از قبل از افطار حالش بهم خورده بود و باید استراحت میکرد، اما به ما لطف کردن و برای شام اومدن)؛ شاهد هم خیلی مشکل خودشو رسوند، حدود 3 ساعت توی ترافیک مونده بود و واقعا اذیت شده بود... بهرحال شام رو همه دور هم خوردیم.
نمایی از سفره افطار (شام هم خورش قیمه بادمجون و چلومرغ و فیله مرغ داشتیم) که تحسین همه رو برانگیخته بود. انصافا خانومی کولاک کرده بود...

ازش خیلی ممنون و سپاسگذارم که همیشه و در هر شرایطی، حتی با وجود مشغلهء درسی که اینجا داره بازهم یه کدبانوی تمام و کمال و همسری مهربان بوده و هست و همه جوره پشت من هست... از خدا میخوام اجرش رو هزار برابر بهش بده.
از حورا خانوم و یاسر هم خیلی ممنونیم که واقعا کمک کردن تا کارها تسریع و تسهیل بشه تا بتونیم این مهمونی افطاری رو بهتر برگزار کنیم. خدا قبول کنه...
نماز جماعت رو هم پشت سر بی جناق خوندیم اینهم یه یادگاری دیگه:

چهرهء نورانی شاهد خودنمایی میکند

بعد از نماز هم دور هم نشستیم و به دور از فضای سیاسی به خاطرات علیرضا گوش دادیم... واقعا وقتی اسمش میاد منو یاد آقای حکایتی میندازه!


ایشالا هفتهء دیگه هم همین جمع خونهء یاسراینا خواهیم بود.

۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه

ماه میهمانی خدا، مهمونی افتادییییم...

بارها گفتم که حال و هوای ماه رمضان و صفای روزه داری با سحریها و افطاریهاش، هیچ جای دنیا مثل ایران نمیشه!
اینجا ما خودمون خیلی که هنر کنیم و دلهامون باصفا باشه، دم افطار نوای ربنای معروف شجریان رو با اذان مرحوم موذن زاده و تواشیح اسماء الحسنی و چندتا دعای مخصوص ماه مبارک رو میذاریم و گوش میدیم تا بلکه یه حال و هوایی از ماه رمضونهای خودمون بگیریم. البته ناگفته نمونه که افطاریهای توپ و خوشمزه ای که خانومی تدارک میبینه سرجاش هست... بعلاوهء اینکه امسال بیجناق و خواهر خانومی نتونستن ما رو دور بزنن و تنها بذارن برن ایران! به قول معروف "واجب الحج بودیم، نصیب الحج شدیم"؛ خلاصه اینکه توی این چهار روزه که میگذره یه بار ما افطاری مهمون سفرشون بودیم و یه بار هم اونا سفرهء ما رو منور کردن.

امشب یه جا افطاری افتادیم! چهارتایی قراره بریم و اولین افطاری بیرون از خونه رو بزنیم تو رگ! اگه خدا بخواد ما خودمون هم دوشنبه خونمون افطاری میدیم و چندتایی از دوستان نزدیکمون رو دعوت کردیم. یاسر اینا هم دوشنبه هفتهء آینده افطاری میدن... ایشالا امسال به برکت حضور این بیجناق ما، چندجا افطاری دعوت بشیم تا تلافی تنهایی های ماه رمضون پارسال در بیاد.
خداییش تو طول روز نمیشه از خونه رفت بیرون؛ یعنی اگر بریم بعدش تا افطار باید با غش و ضعف خودمونو بکشونیم. اینه که یه ذره ساعتهای خواب و بیداریمون عوض شده و سعی میکنیم تا لنگ ظهر بخوابیم؛ اما از طرفی هماهنگی برای درس و دانشگاهمون هم مشکل شده. روزهایی که کلاس داشته باشیم، حسابی بیخوابی میکشیم.
یکی دیگه از اقدامات مثبت در جهت نزدیکتر کردن خودمون به حال و هوای ماه رمضون ایران، دانلود و دنبال کردن هر روز سریالهای صداوسیماست. به یاری خدا هر چهارتاش رو دنبال میکنیم.
دعا می کنیم که انشاءالله سال دیگه این موقع کنار خانواده ها سر سفره های ایرانی بنشینیم و دور هم افطار کنیم... اینجا هرکاری هم که بکنیم بازم دلمون اونجاست. از همهء عزیزان توی این ماه پربرکت التماس دعا داریم... یا علی.

۱۳۸۷ شهریور ۱۰, یکشنبه

ممدی نبودی ببینی شهر آزاد گشته...!

امشب، شب مردکا (Merdeka) یا همون سالروز استقلال مالزیه... تاریخی که مالزی از یوغ استعمار انگلیس آزاد شد!
همه جای شهر پرسروصدا و شلوغه... ما هم امروز چهار نفری بعد از چند روزی خونه نشینی و درس و دانشگاه، زدیم بیرون. توی KLCC چرخی زدیم و ناهاری خوردیم و خریدی نکردیم! چون بی مایه واقعا فتیییییره...
اما خوب جای همه خالی بود. این روزا جای یکی از دوستای خوب و فراموش نشدنیمون خیلی خالیه؛ بله! محمد پور قدیری با اون کل کل های معروفش از بین ما رفت... اما خوب جای خوبی هم رفت، سوئد! اونم برای گرفتن یک فوق لیسانس دیگه... (در رشتهء IT)
خاطرات خوب و به یادماندنی محمد همیشه با ما هست...
یادمون نمیره روزهایی رو که با هم می رفتیم تنیس. درسته که همیشه روی هممون رو کم میکرد، اما بازم بازی کردن مقابل چنین بازیکنی به آدم روحیهء مضاعفی میداد؛ یادمون نمیره روزایی رو که کارمون توی کار با لپ تاپ و کامپیوتر لنگ میموند و محمد به دادمون می رسید؛ یادمون نمیره که با دانلودها و Searchهای خاص خودش همیشه یار و کمک حال همه بچه ها بود؛ یادمون نمیره پرتابهایی توپش رو که سالن بولینگ رو به لرزه در میآورد! و یادمون نمیره که بهش لقب وزیر دفاع داده بودیم... وقتی غیرتی میشد، کسی جلودارش نبود.
چندتا عکس از شب آخری که برای خداحافظی به خونش رفته بودیم رو میذارم توی وبلاگ که بازم بدونه به یادش هستیم...



اینم از یادگاری زیبا و با سلیقه ای که دکتر مهدی تسلطی و علیرضا و سمی خانوم براش درست کرده بودن... یه آلبوم از عکسهای یادگاری: