۱۳۸۷ مرداد ۹, چهارشنبه

عید مبعث و ماجرای بسته های پیشنهادی

امروز عید مبعث هست و از همینجا به همه تبریک میگیم و آرزو می کنیم که سال دیگه این عید بزرگ رو توی مملکت خودمون کنار همهء اعضای خانواده باشیم. واقعا اینجا سخته که آدم عیدهای به این بزرگی و مهمی رو توی فضای شهر احساس نکنه! حتی مبعث و میلاد حضرت رسول (ص) رو!

از موقعی که مهمونامون رفتن هنوز جاشون خالیه...
الان 5 روزی میشه که محمد اینا رفتن. دلمون لک زده برای بقل کردن امیرعلی کوچولو! اینم به افتخارشون:
بهرحال خدا رو شکر که فعلا مامان جون و باباجون (مامان و بابای خانومی) هنوز پیش ما هستند و ما باید فعلا قدر این لحظات رو بدونیم، چون تا چشم بهم بزنیم میبینیم که داریم می بریمشون فرودگاه و اون قصهء جدایی... آره فعلا قدر اینجا بودنشون رو بدونیم.

شب عید رو توی خونه خودمون دور هم جمع بودیم. جمع 1+6 خودمون رو که میبینم به یاد بسته های پیشنهادی 1+5 و بازی با این اعداد و شماره ها میافتم. ایشالا که اینجا همیشه با حضور عزیزانی از ایران جمعمون جمع باشه و شاهد جمعهای 2+6، 3+4 و یا حتی بیشتر از اینها باشیم. امیدوارم که از این به بعد با این ترکیبهای عددی آشنا باشید، چون من و بی جناق خیلی ازشون استفاده می کنیم. یه چندتایی مثال براتون میزنم تا مطلب کامل روشن بشه:
- در این ترکیبها ==> من و خانومی و بیجناق و خواهر خانومی = 4
- در زمانهایی مثل الان ==> من و خانومی و بیجناق و خواهر خانومی و باباجون و مامان جون = 6
- حالا عدد هایی که اضافه می شوند ==> 1 میتونه مرضیه خانوم (خواهر بیجناق) و یا لعیا (خواهر خودم) باشه - 2 میتونه رضا و سمیلا (برادر کوچیکهء خانومی و زن برادر کوچیکهء خانومی) باشه - 3 میتونه (یه خانوادهء 3 نفری از نزدیکان باشه) و ....
اینا رو گفتم چون این روزها بازار بسته های پیشنهادی داغه داغه!
مثلا اگر باباجون و مامان جون منزل ما باشند و پیشنهادی از طرف یاسر اینا برسه که قرار بشه همگی کاری رو انجان بدیم یا جایی رو باهم بریم، این یک بستهء پیشنهادی 4+3 محسوب میشه...
خلاصه... آخر آخرش اینکه با یک بستهء پیشنهادی 3+4، یاسر (بیجناق) و حورا خانوم (خواهر خانومی) و مرضیه خانوم رو دعوت کردیم تا شب عیدی رو هفت نفری دورهم با یک کیلو کالباس از آب گذشته (از ایران رسیده) دور هم جشن بگیریم. در ضمن سریال سه در چهار رو هم دیدیم و کلی خندیدیم.
ماشالا رو یادت نره! یه صلوات هم بفرست به مناسبت مبعث. عیدتون مبارک. یا علی.

۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

ماجرای رفتن محمد اینا و "لوک خوش شانس"


زمان: جمعه، چهارم تیرماه، ساعت 00:30 بامداد
مکان: واحد شمارهء 3، طبقهء5، مجتمع Gerney Heights، (خونهء خودمون)
موضوع جلسه: بستن چمدانهای محمد اینا (برادر بزرگهء خانومی)
حاضرین: همون جمع ده نفری - باباجون (پدر خانومی) و بی جناق یاسر

آره دیگه، قرار بود پروازشون 11:30 صبح جمعه بپره...
ما هم با کمال بی میلی داشتیم کمک می کردیم تا وسایلشونو جمع کنن. تا حدودای 2 طول کشید، اما انصافا اونشب به نسبت زود خوابیدیم! قرار گذاشتیم 7 صبح آماده بشیم تا حداکثر 8 بزنیم بیرون. آخه تا فرودگاه 75 کیلومتر (حدود 1 ساعت) راهه...

صبح بیدار شدیم و جمع و جور کردیم و ساعت 8:10 راه افتادیم به سمت KLIA (فرودگاه بین المللی کوالالامپور). بروبچ زیاد دل ودماغ نداشتن، به قول شاهد "وضعی نبود"! خلاصه رسیدیم به فرودگاه و با توجه به اضافه باری که داشتن، زود رفتیم توی صف تحویل بار و شروع کردیم به گشتن دنبال ایرانیهای "کم بار"، تا حداقل دو سه تا از ساکها و چمدونها رو بدیم براشون ببرن... دردسرتون ندم، دو نفر رو پیدا کردیم و قرار شد که با اونها بارها رو تحویل بدیم. دیگه خیالاتمون یه جورایی راحت شده بود از احتمال اضافه بارو این حرفا. ساعت 10:15 بود که نوبت ما شد. مسوول تحویل بار بلیطها رو از ما گرفته بود و ما هم همهء چمدونها رو همراه بارهای اون دو نفر تحویل داده بودیم که یهو خانومه برگشت گفت: "بلیطهای اون دو نفر مشکلی نداره، اما بلیطهای شما Reconfirm نشده!" ما رو میگی انگار که دنیا رو سرمون خراب شده بود، دستپاچه و درمونده شدیم. هیچی دیگه، خانومه گفت بارها رو از روی ترازو بردارید و با بلیطها برید قسمت Confirmation ایران ایر. رفتیم و فهمیدیم که با وجود اینکه بلیطها OK بودن، توی لیست انتظار گذاشته شدن! حالا تصورش رو بکنید که پرواز بیست درصد Overload بود و حدود 18 - 19 نفر دیگه هم مشکلات مشابهی داشتند و منتظر باز شدن جا وایساده بودن!

هر چی نذز و نیاز و دعا بلد بودیم رو تا ته رفتیم...
در همین حین و بین بودیم که فهمیدیم محمد اینا به امید درست شدن بلیطها یکی از چمدوناشون رو با بار یکی از مسافرها تحویل دادن، رسید (TAG) بار رو هم ازش نگرفته بودن، تازه اصلا اون بنده خدا رو نمیشناختن و شماره و نشونه ای هم ازش نداشتن! همهء اینها رو داشته باشید... تا ساعت 10:55 هم خبری از باز شدن جا توی پرواز نبود! آقای ولایتی، رئیس ایران ایر توی مالزی، رو دیدیم و براش همه چی رو توضیح دادیم. اولش گفت: "باید صبر کنید، فعلا جا نمیده!" ساعت 11 بود که بالاخره 5 تا جای خالی اعلام کردند. به لطف خدا سه تا بلیطهای محمد اینا جزو اون پنج تا رد شد و با اون دو نفر دیگه هم یه چمدون دیگه رو هم تحویل دادند و بعنوان آخرین نفرات به سمت پرواز دویدن.... اون لحظات ناخودآگاه به یاد لوک خوش شانس افتاده بودم!
خدا رو شکر که بخیر گذشت، واقعا خاطره شد!

۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

روزهایی به یادماندنی از تاریخچهء زندگی ما در مالزی

بدون مقدمه بگم که این چند روزه به دلیل بروز انواع مشغله ها و بعضا تنبلی در نوشتن مطالب، مجبورم از کلمات "دیروز"، "پریروز"، "پس پریروز" و یا حتی "پس پس پریروز" استفادهء شایانی بکنم!

پس پریروز، یعنی چهارشنبه همون جمع 1+10 رفتیم به مجموعه پارکهای Sunway، که شامل بزرگترین پارک آبی مالزی + سه پارک دیگه هست و همچنین طولانی ترین پل معلق چوبی مالزی در این مجموعهء زیبا قرار داره.




خیلی دلمون سوخت! از اونجایی که از کل جمع ما فقط شاهد قبلا این پارک رو از نزدیک دیده بود و ما همگی بار اولمون بود که به این مجموعه میومدیم، همهء مهمونای قبلی ما از جمله بابام اینا (خانوادهء خودم)، رضا و سمیلا (برادر کوچیکه و زن برادر کوچیکهء خانومی) و دایی اعزاز اینا، هیچکدوم اینجا رو ندیده بودند! ایشالا که همشون حداقل یه بار دیگه بیان پیش ما...
ساعت کار مجموعه 11 صبح تا 6 بعداز ظهر بود... بماند که می خواستیم 11 صبح توی پارک باشیم تا حداکثر استفاده رو بکنیم اما عملا ساعت 3 وارد شدیم!!! آخه بلیطش نسبتا گرون بود و دوست داشتیم حداکثر استفاده رو بکنیم...

یه چندتایی عکس یادگاری


داشت یادم میرفت بگم، آخرین باری که با بی جناق (یاسر) دونفری سوار یکی از سرسره های آبی شدیم، توی تونل سرسره از روی تیوب مخصوصی که سوارش بودیم سرنگون شدیم و بعد از کلی خوردن سر و کله مون به دیوارهء تونل، خدا رو شکر جون سالم به در بردیم! البته هنوز گردن و کمر من یکی که خوب نشده! خدا خیلی بهمون رحم کرد...

۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

شواهدی بر شهود شاهد

دو روز پیش جای همگی خالی، رفتیم Cyberjaya & Putrajaya. برای من و خانومی بار دهم یا یازدهم بود، اما برای محمد اینا تازگی داشت. اما واقعا جاهایی هستند که ارزش چندبار دیدن رو دارن.
پوتراجایا، پایتخت سیاسی مالزی، جایی که همهء سازمانها و اداره جات و کاخ نخست وزیری و همچنین چندین بناهای زیبای دیگر (مثل مسجد پوترا) در آن واقع شده اند.



بعد از اون هم مهمون خونه شاهد جان بودیم که با پذیرایی گرمش هممون رو مثل همیشه شرمندهء محبتهاش کرد. تازه هممون (آقایون) رو به استخر روباز مجتمعشون (Cyber Heights) دعوت کرد... توی اون هوای داغ واقعا میتونست بچسبه! اما اینکه خانوما توی اون گرما نسشته بودم و ما رو در حال شنا نگاه می کردن، دل هر بیننده ای رو می سوزوند! ما هم که از این قاعده مستثنی نبودیم، خودمونم کوفتمون شد! خانومی همش میگفت: "خوش بحالتون... ما تو این هوا داریم خفه میشیم از گرما..."

نا گفته نمونه که حرکت محیرالعقول شاهد (شکستن رکورد نفس گیری زیر آب) بازهم توجه همه از جمله رسانه های خارجی رو به خودش جلب کرد. رکورد قبلی ("3 دقیقه و 18 ثانیه") که قبلا هم در اختیار خودش بود با به ثبت رساندن رکورد جدید او (زمان دست نیافتنی "3 دقیقه و 20 ثانیه") شکست! جدی میگم واقعا خیلی خیلی مشکله... من که خودم کف کردم!
راستی بالاخره موفق شدیم اولین قلیون با سرقلیون آناناس طبیعی رو با یک همکاری 4 نفره توی خونهء شاهد درست کنیم.

۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه

یک روز خارج از شهر

از روزی که محمد اینا (برادر بزرگ خانومی) اومدن مالزی، بالاخره پریروز موفق شدیم زود بیدار شیم و از خونه بزنیم بیرون؛ البته همش نتیجهء اصرار و پافشاری و هماهنگیهایی بود که شب قبلش من و بیجناق صورت داده بودیم... دردسرتون ندم، ساعت 11:30 رسیدیم به جایی که قرار بود بریم، Genting Highland، منطقه ای کوهستانی و مرتفع اما پوشیده از انبوه گیاهان و درختان سرسبز... که در بالاترین نقطهء آن یک شهر بازی روباز، یک شهربازی داخل سالن و کلی هتل و رستوران ساخته شده، در ضمن تنها Casino (قمارخونه) مالزی هم همینجا ساخته شده. همهء اینها بعلاوهء طولانی ترین مسیر تله کابین آسیا و یک معبد چینی زیبا و همچنین آب و هوای بسیار خنک و مطبوع، این مکان رو به یکی از جاذبه های توریستی مالزی تبدیل کرده. من و خانومی بار چهارمی بود که به Genting میومدیم و خانوادهء بیجناق هم بار Nام بود که میومدن، بنابراین بقیه رو توی ایستگاه تله کابین پیاده کردیم و خودمون (من و خانومی و بیجناق و مرضیه خانوم خواهر بیجناق و شاهد) با دوتا ماشینها جاده رو رفتیم بالا، تا اونجا همدیگرو ببینیم. آنچنان مه شدیدی بود که فاصله 4 5 متریمونو به سختی میدیدیم. بالا هم که رسیدیم مه خیلی غلیظی همه جا رو گرفته بود و هوا هم خیلی سرد بود. متاسفانه شهربازی روباز تعطیل بود و علاوه بر هدی (برادر زادهء خانومی) بقیه هم یه کم ضدحال خوردن... بعد از کمی گشت و گذار و خرید و صرف ناهار در KFC و نماز، رفتیم معبد چینیها رو دیدیم. اینم چندتا عکس یادگاری:

جالب بود، اونجا که رسیدیم هوا کم کم باز شد، توی عکسها مشخصه. امیر علی فسقلی (برادر زادهء خانومی) هم سرگرمی کل این پیک نیک بود. ماشالا...

جای خیلیها رو خالی کردیم... بعد از اونجا هم حدودای ساعت 5 بعدازظهر بود که رفتیم Bukit Tingi یا هموون Berjaya Resort که یک مجوعه است از هتل، زمینهای گلف، باغ خرگوشها، ، باغ ارکیده ها، دهکدهء ژاپنیها و دهکده فرانسویها. چند تا از عکسهاش رو در ادامه گذاشتم.

۱۳۸۷ تیر ۲۷, پنجشنبه

شب و روز عید میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر

پریشب که شب عید میلاد حضرت علی (ع) بود همگی در منزل ما دور هم جمع شدیم و از لطف خانمها و هدایاشون عرق شرم ریختیم! از همه بیشتر باباجون کاسب شدند و از حاضر و غایب کادو تحویل گرفتند، حتی رضا و سمیلا (برادر کوچیکهء خانومی و زن برادر کوچیکهء خانومی) که جاشون این روزا اینجا واقعا خالیه هم به خامونی سپرده بودن که ما از طرفشون به باباجون کادو بدیم. فقط بدونن که ما اینجا خیلی به یادشون هستیم و باباجون هم از کادوشون خیلی خوششون اومد.
خانومی هم ما رو بطور اساسی شرمنده کرد و کفشی که مدتها بود دلم می خواست بخرم (و از ردیف بودجه خارج بود) رو برام خریده بود، کلی غافلگیر شدم! بین خودمون باشه منم کفش خیلی دوست دارم، اما خوب نه هر کفشی! سلیقه رو که قبلا به اثبات رسوندم... (حمل بر خودستایی نشه که اصلا اهلش نیستم)
اینم یه عکس از قسمتی از کادوها:
اون کاغذ کادو قهوه ایه که روش یه کارت با یه قلب گذاشته شده از همه توپ تر بود

دیروز هم که روز عید و روز پدر بود، آقای بیجناق طی یک اقدام کم سابقه اما قابل ستایش همه رو (جمع 10 نفری) به صرف ناهار در رستوران (Hartz Chicken Buffet) مهمون کرد... حالی بردیم و خاطره ای شد، جزئیاتش بماند. به آوردن چهار تا عکس بسنده میکنم:


بعد از صرف ناهار همه در مرکز خرید (SunWay) که انصافا یکی از بهترین و کاملترین مراکز خرید مالزی هست، مشغول خرید و از اینجور حرفا شدند، اما برای استراحتی 2 ساعته تصمیم داشتیم سری به مجموعه پارکهای SunWay هم بزنیم که متاسفانه خوردیم به نیم ساعت مونده به تعطیلی مجموعه، و بعد از گرفتن چندتا عکس که در ادامه میبینید دوباره رفتیم سراغ خرید همیشگی!




سرتون رو درد نیارم، یه مغازه پیدا کردیم که "هم اسم" خانومی بود (اولین بار بود که چنین اسمی رو توی مالزی میدیدیم) به همین خاطر یه عکس انداختیم که خاطره اش بمونه. از این مغازه هم کم خرید نکردن دوستان و در ادامه هم سایر مغازه های این مرکز خرید رو هم بی بهره نگذاشتند... نتیجه اش رو می تونید روی کالسکلهء امیرعلی فسقلی و در کنار سردمدار امور خرید (باباجون) ملاحظه کنید...

اون ژست خاص و ابهت رو که در دو تصویر پائین میبینید (ماشالا بگو) ناشی از تجارب چند دهه خرید و پول خرج کردن در مراکز بیشمار خرید در اقصی نقاط عالمه....


خودتون قضاوت کنید، این که میبینید کالسکهء بچه ست یا .... ؟

۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

دور هم، دور از وطن

بالاخره دیروز محمد آقا (برادر خانومی) هم به اتفاق خانواده و امیرعلی خوردنی اومدند...
ما هم که از خداخواسته صبح دیروز (ساعت 7 شنبه صبح) زدیم بیرون و به اتفاق بروبچ (خانومی و خواهر خانومی و بیجناق و خواهر بی جناق) راهی فرودگاه شدیم. فرودگاه از منزل ما (که در مرکز کوالالامپور واقع شده) 75 کیلومتر فاصله داره! وقتی رسیدیم فرودگاه ساعت 8 بود، اما متاسفانه پروازشون 1 ساعتی تاخیر داشت. ما هم فرصت رو مغتنم شمردیم و رفتیم یه صبحونه مکدونالد زدیم تو رگ! همین کار باعث شد که طلسم 3.5 ساله بیجناق شکسته شد، چون توی این مدت یکبار هم صبحونه مکدونالد رو امتحان نکرده بود! (گرچه همگی بالاتفاق این فست فود رو جزو چیپترین ها به حساب میاریم، کلاس نذار پسر، اما خوب چسبید...) جای شما خالی!
بعد از اون هم شاهد (برادر بیجناق) به ما ملحق شد. بعد از رسیدن محمد اینا، همگی با سه ماشین راهی خونه شدیم که مامان جون و باباجون داشتن انتظار رسید ما رو میکشیدن. ناگفته نمونه که بعد از رسیدن به خونه یک صبحانه ایرانی مفصل هم زدیم بر بدن. نون سنگک و نون لواش و پنیر و پنیر خامه ای و خامه و عسل و مربا و ..... الی آخر.
تا شب خونه بودیم، تو همین مدت هم شاهد ما رو پیچوند و به مقصد نامعلومی ما رو ترک کرد. ما هم بالاخره شب زدیم بیرون و از این حرفا. اینم دوتا عکس که داغ داغه؛ نسوزی...

مسجد بسیار زیبای نگارا (Negara)

پارک Titiwangsa و چرخ فلک کپی برداری شده از چرخ فلک معروف لندن

جاتون خالی با کالباسهایی که از ایران رسیده بود ساندویچ درست کردیم و توی پارک دور هم شام خوردیم.
البته دوستان یک دقیقه همینجا نگه دارید!!! فکر نکنید اینجا همیشه از این خبرها هست ها! نه.... سالی 1 بار، 2 بار اگه افتخار میزبانی خانواده های خودمونو پیدا کنیم، برکتش دامنگیرمون میشه... حالا بگو ماشالا، ایشالا بیشتر بشه!
امروز هم تور KLCC (برجهای دوقلو و مرکز خرید معروفش) رو برگزار کردیم که از ساعت 12 ظهر تا 10 شب بطول انجامید و رکورد هزینه پارکینگ رو هم شکستیم با مبلغ 17رینگت مالزی، ماشین حساب نیارید، میشه 5هزار و خورده ای تومان! اما هرچی باشه بهتر از جا پارک گیر نیاوردن توی تهرانه.
خونه هم که رسیدیم تا 2 نصف شب دور هم بودیم. انشاءالله توی پست بعدی چندتا عکس دبش میذارم از همین چند روزه...

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

"دردسرهای مجتمع رو به زوال" و "شانس ما"

این 2 - 3 روزه برای ما یک تراژدی تمام عیار بود!
مجتمع مسکونی ما (Gerney Heights) که روزهای اول خوب و ترتمیز بود، متاسفانه رو به زوال و نابودی پیش میره! تا جایی که 4 بار تصمیم به ترک این مجتمع گرفتیم اما هر بار به دلیلی موفق به انجام این مهم نشدیم. آب لوله کشی منزل بی جناق یاسر که 2 روز هست که قطع شده! آسانسور بلوک ما هم که از دیروز قطع شده و مجبوریم 7 طبقه رو از راه پله ها بالا و پائین بریم. جالب اینجاست که دقیقا امروز پر رفت و آمدترین روز تاریخ زندگی ما در مالزی بوده! به دلایل متعدد از جمله:
- کلاس دانشگاه خانومی که مجبور بود ساعت 7 صبح از خونه بره بیرون که منم تا پائین پله ها همراهیش کردم (تا از وجود احتمالی گربه ها در امان باشه) و دوباره برگشتم خونه.
- انفجار شیر دستشویی که بنده رو مجبور کرد 4 بار پله ها رو برم و بیام تا ابزار مناسب و همچنین شیرآلات و ... رو تهیه کنم!
- خرید خونه که باید انجام میشد چون فردا هم محمد آقا اینا (برادر خانومی) از ایران میان.
- بعدش کلاس دانشگاه خودم که از 3 تا 7 بعد از ظهر بود.
- آخر سر هم که ساعت 10 شب یه سرمجبور شدیم با بیجناق یاسر بریم از خونشون یه سری وسایل بیاریم!

شاید باورتون نشه اما وقتی حساب میکنم میبینم که امروز 7 - 8 بار تا این ساعت (11 شب) پله های این 7 طبقه رو برم و بیام... البته اگه کار دیگه ای پیش نیاد! حالا هم دستها رو به آسمون بلند میکنم و دعا میکنم که تا فردا صبح همه چی OK بشه!
راستی یادم رفت بگم که دیروز توی اتاق حبس شدیم، آخه دستگیرهء در یهویی از کار افتاد و ما هم که در حال آماده شدن برای رفتن به یکی از مراکز خرید بودیم توی اتاق حبس شدیم، اینجا بود که شاهد (برادر بی جناق یاسر که البته جای برادر خودم هم هست) که توی حال (اتاق نشیمن به قول قدیمیا) منتظر ما بود که با هم بریم بیرون، نجاتبخش ما شد و با شکستن قفل در اتاق از بیرون، بعد از قریب 10 دقیقه ما رو نجات داد! این در حالی بود که واقعا اگه شاهد منزل ما نبود هیچ راه نجاتی برای ما باقی نمیموند جز شکستن کل چوبهای در اتاق اونم با دست خالی!

(توی این پست عکسها فقط جنبه تزئینی دارند)

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

شروع ترم جدید دانشگاه و ...


امروز اولین روز کلاس دانشگاه خانومی بود. الان که دارم مینویسم رفته دانشگاه و باید سر کلاس نشسته باشه. این ترم در حقیقت ترم دوم دوره فوق لیسانسش هست (رشته روانشناسی آموزشی کودک).

خیلی روی درس و دانشگاهش حساس هست اما خدا رو شکر که در عین حال یک کدبانوی تمام عیار و باسلیقه هم هست... نتیجهء این رو هم دوستان در 3 - 4 سال اخیر با افزایش وزن بنده شاهدش بودن (یه ماشالا بگین البته). حمل بر نوشابه باز کردن و این صحبتها نشه اما توی این دیار غربت و با وجود دوری از خانواده و فامیل، خداییش نذاشته به من یکی سخت بگذره. براش آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم به زودی نتیجه زحماتش رو بگیره.

بنده هم که هفته قبل اولین جلسه از کلاسهای ترم چهارم (شروعی برای ترم آخر) دوره MBA رو پشت سر گذاشتم. دیگه کم کم قراره وقت کم بیارم... چون 5 تا درس برداشتم و 3 تاشون هم یکم بگی نگی مشکله! برای خودم هم آرزوی موفقیت میکنم!

این چند وقته مامان جون و باباجون (پدر و مادر خانومی) که کم از مامان و بابای خودم ندارن ما رو از تنهایی و کسالت درآوردن و مهمون ما هستن. یکشنبه (23تیر) هم به امید خدا برادر بزرگهء خانومی (محمد آقا به همراه خانواده) دارن میان و ایشالا روزهای خوبی در پیش داریم.
از طرف دیگه فردا عمو اینها (عمو امیر و عمو محمدرضا) که 5 - 6 روز پیش با خانومهاشون اومده بودن مالزی و یه 2 - 3 روزی هم سنگاپور رو دیدن، دارن از سنگاپور برمیگردن به KL و قراره که فردا صبح به سمت تهران پرواز کنن.

۱۳۸۷ تیر ۱۹, چهارشنبه

افتتاحیه


سلام به همه دوستان و آشنایان و فامیل و ...

امروز 19 تیرماه 1387، با نام و یاد حق تعالی و ذکر یا علی، این وبلاگ رو راه اندازی کردیم تا با خاطرات تلخ و شیرینی که در زندگی روزمره با آنها روبرو می شویم، گاهی اوقات لحظاتی را هرچند کوتاه با شما عزیزان بگذرانیم. سفرهء دلمان و فراز و نشیب زندگیمان را همچون دفتری باز، پیش رویتان قرار میدهیم. امید داریم که مورد استقبال و توجه تان قرار بگیرد.

یا علی