۱۳۸۷ شهریور ۱۰, یکشنبه

ممدی نبودی ببینی شهر آزاد گشته...!

امشب، شب مردکا (Merdeka) یا همون سالروز استقلال مالزیه... تاریخی که مالزی از یوغ استعمار انگلیس آزاد شد!
همه جای شهر پرسروصدا و شلوغه... ما هم امروز چهار نفری بعد از چند روزی خونه نشینی و درس و دانشگاه، زدیم بیرون. توی KLCC چرخی زدیم و ناهاری خوردیم و خریدی نکردیم! چون بی مایه واقعا فتیییییره...
اما خوب جای همه خالی بود. این روزا جای یکی از دوستای خوب و فراموش نشدنیمون خیلی خالیه؛ بله! محمد پور قدیری با اون کل کل های معروفش از بین ما رفت... اما خوب جای خوبی هم رفت، سوئد! اونم برای گرفتن یک فوق لیسانس دیگه... (در رشتهء IT)
خاطرات خوب و به یادماندنی محمد همیشه با ما هست...
یادمون نمیره روزهایی رو که با هم می رفتیم تنیس. درسته که همیشه روی هممون رو کم میکرد، اما بازم بازی کردن مقابل چنین بازیکنی به آدم روحیهء مضاعفی میداد؛ یادمون نمیره روزایی رو که کارمون توی کار با لپ تاپ و کامپیوتر لنگ میموند و محمد به دادمون می رسید؛ یادمون نمیره که با دانلودها و Searchهای خاص خودش همیشه یار و کمک حال همه بچه ها بود؛ یادمون نمیره پرتابهایی توپش رو که سالن بولینگ رو به لرزه در میآورد! و یادمون نمیره که بهش لقب وزیر دفاع داده بودیم... وقتی غیرتی میشد، کسی جلودارش نبود.
چندتا عکس از شب آخری که برای خداحافظی به خونش رفته بودیم رو میذارم توی وبلاگ که بازم بدونه به یادش هستیم...



اینم از یادگاری زیبا و با سلیقه ای که دکتر مهدی تسلطی و علیرضا و سمی خانوم براش درست کرده بودن... یه آلبوم از عکسهای یادگاری:

۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

یادباد آن روزگاران یادباد...

تموم شد!
اصلا آدم باورش نمیشه که هفتاد و سه چهار روز به این سرعت بگذره!
انگار همین دیروز بود که داشتیم بیقراری می کردیم برای اومدنشون...
واقعا روزهای خوب خوشی رو با هم گذروندیم و همش خاطره شد. اما این خصوصیت این دنیاست که هیچ خوشی و ناراحتی همیشگی نیست. از قدیم گفتن رفتنی بالاخره میره... همین مدت رو هم با کلی اصرار تونستیم مامان جون و باباجون رو نگه داریم. خدا روشکر که ایران هم دور و برشون شلوغه و تو این مدت هم خیلیها انتظارشون رو میکشیدن؛ علی الخصوص محمد اینا و رضا و سمیلا. از طرف دیگه چون مادر (مادر بزرگ خودم) هم مدت طولانی ایران نبودن و رفته بودن پیش دایی اعزاز اینا (دبی)، مامان و بابای خودم هم که یه کم تنها شده بودن دلشون هم برای مادر و هم برای مامان جون اینا حسابی تنگ شده بود.
از روز یکشنبه صبح که پرواز داشتن و پیش ما رفتن یه جورایی اوضاع و احوال غریبه برامون! جای خالیشون با هیچ چیز دیگه یی پر نمیشه و بی اختیار خاطرات این چند وقت رو توی ذهنمون مرور می کنیم. اما خب از طرف دیگه وقتی صدای رضا رو از پشت تلفن اونجوری شاد و پرهیجان و گرم میشنویم دلمون آروم میگیره و خیالمون راحت میشه که اگه ما اینجا تنها باشیم، حداقل اونا اونجا دور و برشون خلوت نیست... بالاخره این دوران برای ما هم مثل همهء چیزای زودگذر توی این دنیا تموم میشه و ما هم از این روزها با خاطرات شیرینش یاد میکنیم. (انشاءالله)
از همهء عزیزانی که توی ایران این دوری از مامان جون و باباجون رو تحمل کردن تا ما اینجا روزهای خوشی رو با هم باشیم، بینهایت ممنون و سپاسگزاریم...

برای تنوع هم که شده با دیدن چندتا عکس، سری میزنیم به دو شب آخری که اینجا دور هم بودیم:

دو شب مونده بود به رفتنشون، رفتیم بولینگ...
بولینگ اینجا ورزش پرطرفداریه و سالنهای بولینگ هم فراوونه!



شب آخر هم رفتیم به رستوران عربی "زهرة الخلیج" به صرف چای و قلیون...
شدیدا جای بابا و محمد آقا رو خالی کردیم؛ چون با هر دوتاشون اینجا اومده بودیم.



امیدواریم بازهم میزبان عزیزانمون باشیم.

۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه

ذائقهء ایرانی، طعم جهانی و آخرین روزهای 6 نفره!

"بازهم سرمون شلوغ بود" شاید بهانهء مناسبی نباشه! اما خب یه هفته ای از آخرین مطلبی که نوشتم میگذره... بهرحال دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. این روزا ایقدر گرفتار درس و اینجور حرفاییم که اصلا... هیچی بگذریم.
چند روز پیش بود... آهان دقیقا 5 روز پیش، به دعوت مامان جون و باباجون برای اولین بار از موقعی که اومدن رفتیم رستوران ایرانی. دیگه مامان جون اینا هم از فست فود و غذاهای وسترن خسته شده بودن. خلاصه برای ناهار رفتیم رستوران تهران. واقعا خیلی باید قدر رستورانهای ایرانی رو دونست... هرچقدر هم که رستورانهای غیر ایرانی غذاشون خوب باشه، اما طعم و قیافهء غذاهای خودمون یه چیز دیگه ست!





من هم که اگه خدا قبول کنه بعد از یه دورهء پربار (از نظر خورد و خوراک) چند کیلویی وزن اضافه کرده بودم، تصمیم گرفتم که همچین بگی نگی یه ذره وزنم رو کم کنم... اما از روزی که اراده کردم، تقریبا هر وعده یه جوری غذاها برنجی و چربه که نمیشه ازش گذشت... البته قبلش هم همینطور بوده ها که ما کارمون به اینجا کشیده.

نزدیک شدیم به رفتن مامان جون اینا و دیگه حالمون داره کم کم گرفته میشه! البته از قدیم گفتن رفتنی بالاخره باید بره، اما ما هم دل داریم دیگه. حالا از این به بعد خوش به حال بروبچ ایران میشه. محمد اینا و رضا و سمیلا و همه و همه دلشون حسابی برای پدر و مادر مهربونی مثل مامان جون و باباجون تنگ شده و میدونم که الان دارن لحظه شماری میکنن، اما فقط ما میدونیم که چه سوغاتی های چربی تو راهه! حالا گذشته از تازه شدن دیدارشون شاید...
ایشالا توی همین دو سه روزه بازهم سر بزنید، مطلب بعدی رو زود مینویسم!

۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه

نیمه شعبان شد، عشق است مهدی (عج) ...

با تبریک فرارسیدن این عید بزرگ به همهء عزیزان، برای تعجیل در ظهور حضرت ولی عصر (عج) صلواتی می فرستم و می نویسم برایتان از چند روز اخیر...
4 - 5 روز پیش بود که کارت دعوتی به دستم رسید که روی آن نوشته بود: "جناب آقای سید فواد شمس دولت آبادی باتفاق خانواده"
این کارت رو بی جناق (یاسر) به دستم رسوند. قبل از اینکه از کسی چیزی بپرسم و یا در پاکت رو باز کنم، یه لحظه تامل کردم و با خودم گفتم: "ای بابا، چی شده؟ کی ما رو توی این کشور غریب اینجوری دعوت کرده؟ اصلا برای چی دعوتمون کردن؟" از اونجایی که مدتها بود بوی شام عروسی و اینجور حرفا به دماغم نخورده بود و اینجا هم کسی رو برای اینجور برنامه ها نداشتیم، دیدم فکرم زیاد به جایی قد نمیده! پاکت رو باز کردم و دیدم عجب... من کجاها سیر میکنم و...! بله کارت دعوت مراسم جشن نیمهء شعبان بود اونم توی مالزی! یه لحظه به خودم اومدم، دیدم که آره، حضرت ما رو هم دعوت کرده...
برگزار کنندگان مراسم شاهد و جمعی از دوستان و هم دانشگاهی هاش بودن از دانشگاه MMU در سایبرجایا (CyberJaya)، که در 40 کیلومتری کوالالامپور واقع شده. حالا همینجا یه توقف کوچیک داشته باشیم که من چند تا جمله ای رو توی پرانتز براتون یگم و دوباره برمیگردیم به ادامهء همین مطلب.
همون روزا بود که با یه پیشنهاد به فکر افتادیم که خودمون یه حرکت هرچند مختصر اما با نیت زنده نگه داشتن هر چه بیشتر یاد جشن نیمه شعبان در بین دانشجویان اطراف خودمون انجام بدیم. این شد که به اتفاق بیجناق و مامان جون اینا و دو سه تا از دوستان شروع کردیم به تهیهء بسته هایی حاوی شکلات و پیام تبریک... تا جایی که در توان بود شکلاتهای مارکدار و با کیفیت خریدیم و در بسته های نایلونی زیپدار همراه با یک نوشته آماده کردیم. چیزی حدود 100 بسته ای شد. بین بچه ها (خودمون 4 -5 نفر) تقسیم کردیم تا در مکانهای مختلف ظرف دو روز توزیع بشه... کار جالبی بود! مخصوصا اینکه اینجا از این کارا کم انجام میشه! حداقل تاثیرش میتونه این باشه که یادمون باشه کی هستیم و دنبال چی باید باشیم... اونم توی جوّ خارج از کشور.


نمونه هایی از بسته های آماده شده

برگردیم به قضیه مراسم جشن نیمه شعبان...
محل سالن توی شهر پوتراجایا (چسبیده به سایبرجایا) بود که پایتخت سیاسی مالزیه. سالن و مجموعهء خیلی شیک و مرتبی بود. اینم یه عکس جلوی درب ورودی:


در مجموع مراسم خیلی جالب و متنوعی بود؛ طوریکه تا بحال مراسم ایرانی با این کیفیت برگزاری در مالزی ندیده بودیم. در طول مراسم مسابقه ای برگزار شد و هرکس حرف دلش رو با امام زمان (عج) روی کاغذی نوشت... در آخر قرعه کشی انجام شد و به 5 نفر از جمله باباجون و سمی خانوم (همسر علیرضا، دوستمون) یادبود تقدیم شد.



در پایان برنامه هم یک تابلوی زیبا و با ارزش به هر خانواده هدیه شد:



ناگفته نمونه که یک پرس جوجه کباب با برنج زعفرانی هم مهمون حضرت بودیم... غذا رو که گرفتیم و اومدیم بیرون ساعت 11:30 شب بود... رفتیم به نزدیکترین پارک و نشستیم دور هم و شام رو زدیم تو رگ! انصافا چسبید... علیرضا هم آخر شبی دوباره خاطره تعریف کردنش گرفته بود. شب عیدی کلی خندیدیم و خدا رو شکر خوش گذشت. همون موقع ها هم مامان اینا زنگ زدن و تولدم رو (که به سال قمری مقارن با نیمهء شعبان هست) رو به من تبریک گفتند... خدا کنه لیاقتش رو داشته باشم.

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

اعیاد شعبانیه و شب نشینی با دوستان

بارها و بارها گفتم که اینجا (مالزی) گرچه یک کشور اسلامی به حساب میاد، اما حتی از مناسبتهای اسلامی دوجانبه (مثل عید مبعث) هم اینجا خبری نیست، چه برسه به اعیاد ویژهء شیعیان! حتی از سفارت ایران هم نمیشه انتظار برگزاری برنامه داشت... مثلا همین ماه شعبان با اینهمه عید و مناسبت، اینجا هیچ خبری نیست و رنگ و بوی شعبان رو نداره!
به مصداق جملهء زیبای "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من"، ما هم اگه خودمون برنامه ای برای خودمون داشته باشیم که هیچ، اما اگه نداشته باشیم یه مناسبت میاد و میره و ما هم از همه جا بی خبر بعدش می فهمیم که آره، مثلا عیدی در کار بوده!

این شد که چند شب پیش، که مصادف با یکی از اعیاد شعبانیه هم بود، به اتفاق مامان جون و باباجون و چهار نفر از دوستان، یک بستهء پیشنهادی 4+6 رو به اجرا درآوردیم. اون شب رفتیم پشت بوم مجتمعی که دکتر مهدی تسلطی (یکی از دوستامون) زندگی می کنه. اونجا یه استخر روباز قشنگ داره با یه منظرهء شب خیلی زیبا. دور استخر هم میز و صندلی داشت برای نشستن. ما هم پیتزا Domino`s گرفته بودیم و نشسته بودیم دور هم می خوردیم. انصافا پیتزاش خوشمزه ست ولی طعم پیتزاهای ایران یه چیز دیگه ست! دلمون لک زده برای پیتزای ایران! تازه این پیتزا دومینوز، بهترین کیفیت رو توی مالزی داره، اما تنوع پیتزا کلا اینجا خیلی کمه! علیرضا شرفی (یکی دیگه از دوستامون) که به همراه خانومش (سمی خانوم) اومده بود، شروع کرده بود به تعریف خاطرات معروفش و کلی جوک، همه غش کرده بودن از خنده! محمد پورغدیری (یکی دیگه از دوستامون) هم بود، هر چند که به تازگی تصمیم گرفته از پیش ما بره (برای ادامه تحصیل در سوئد). خلاصه در مجموع شب خوبی بود، جای همگی خالی!

به پیشنهاد مامان جون، امشب قراره که همون جمع دور هم جمع بشیم و توی محوطهء مجتمع ما، کنار استخر، بشینیم و آش بخوریم! الان هم که دارم این مطلب رو می نویسم دارن تهیه و تدارک میبینن... ایشالا که باز هم با بچه ها دور هم جمع بشیم. آخرین دفعاتیه که محمد پورغدیری رو بین جمع خودمون توی مالزی می بینیم. براش آرزوی موفقیت می کنم... شایان ذکره که 100 بار به شاهد هم گفتیم "بیا و امشب رو با ما بد بگذرون"، اما گفت کلی کار دارم و نیومد. آخه چند روزی مسافرت رفته بود (جزیرهء "تیومن" که یکی از جزایر بسیار دیدنی مالزیه ) ما هم که تا حالا اونجا نرفتیم... به هر حال میگفت درس و دانشگاه دارم و نمی تونم بیام؛ جاش خالیه.
ایشالا اگه امشب بعد از اینکه برنامه به سلامتی برگزار شد، دو تا عکس به این پست اضافه می کنم که یادگاری بمونه! متاسفانه چند شب پیش دوربین همراهمون نبود، بخاطر همین از اون شب عکسی نداریم.
-----------------------------------------------------------------------
اینهم از عکسهای تکمیلی که قولشون رو داده بودم:






مامان جون کولاک کرده بود... واقعا دستشون درد نکنه! همه خیلی خوششون اومده بود و تشکر کردند.
شب به یاد ماندنی ای بود. کاش میشد هر چند وقت یکبار از این برنامه ها داشته باشیم... اما دریغ و افسوس که تا حدود 11 - 12 روز دیگه، مامان جون و باباجون دارن از پیش ما میرن! علی میمونه و حوضش... اونوقته که دکی (دکتر رضا، برادر خانومی) تو ایران به ریش ما می خنده!!! اینو گفتم چون این چند وقته همش از ایران امواجی می فرسته که مامان جون اینا رو زودتر برگردونه ایران... نمیگه "بابا اینا هم دل دارن، بزار چند وقتم به اینا خوش بگذره!" البته شوخی می کنم :-)
عوضش ایشالا ما که بریم ایران یه 10 - 12 روزی اساسی تلپ می شیم خونشون! دیگه تازه عروس و تازه دوماد هم حالیمون نمیشه... خلاصش بگم، آبجی سمیلا خودتو آماده کن که مثل آوار خراب می شیم سرتون... درس دارم و می خوام دکترا قبول بشم و این جور چیزا هم تو کت ما نمیره!!!

۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

تولد فرعی یا اصلی؟ مساله اینست!

چند روز پیش درست در آخرین شب قبل از برگشتن مرضیه خانوم (خواهر بیجناق) به ایران، جشن تولد کوچک و خودمونی توی خونهء یاسر اینا (بیجناق) گرفتیم و کادوها رو بهش دادیم و کیک هم خوردیم... البته باید مفصل تر از این حرفا برگزار میشد، چون تولد، تولد سی سالگی بود! اما خب شب تولد اصلی نبود و دو سه شب مونده بود به اصل داستان.
فردای اون شب هم مرضیه خانوم رو بردیم فرودگاه و راهیشون کردیم. مکافاتی داشتیم با اضافه بار و این قبیل مشکلات! مثل همیشه، فرودگاه رفتن با حواشی خاص خودش همراه بود... هر چی که بود بالاخره حل شد و ما هم برگشتیم و توی راه هم به اتفاق بیجناق بستنی مکدونالد خوردیم.
دو سه روزی گذشت و دیروز بود که به دعوت مامان جون و باباجون برای صرف ناهار به مناسبت روز تولد اصلی رفتیم فست فود SUBWAY، که تنها فست فود سرد توی مالزیه! تنها و تنها ساندویچ کالباس داره، اونم چه کالباسهایی... واقعا مزهء تکی داره، علی الخصوص که توی مالزی کالباس درست و حسابی (باب ذائقهء ایرانی) به ندرت پیدا میشه.

اینم یه شلیل ایرانی (خیلی کمیاب) که مامان جون برامون از یه میوه فروشی درست بغل رستوران برامون خریدن (6 تا)

دلی از عزا درآوردیم! گفتم عزا، چون همون شبی که تولد رو توی خونه گرفته بودیم (از عصر اون روز) در اثر خوردن غذای دانشگاه مسموم شده بودم و اوضاع و احوالم خیلی بهم ریخته بود. دیگه توضیح نمیدم فقط یه نکته داشت اونم اینکه از شدت سر درد داشتم جان به جان آفرین تسلیم می کردم و حتی خوردن دو تا قرص بروفن 400 و کلی دوا و درمون دیگه (اعم از مالیدن دارچین روی پیشانی) جواب نداده بود، همین شد که برای اولین بار یاسر یک آمپول (دگزامتازون) بهم زد! انصافا هم خیلی خوب زد، اما اونم اثر نداشت! بی اختیار به یاد دکتر خودم میافتم، دکتر خانواده، دکتر مورد اعتماد همهء اقشار مردم، دکتر دلسوز و فداکار، دکتر رضا مقدم پور ، که بارها و بارها من رو از این مخمصه ها نجات داده بود... قرار بود که زیاد توضیح ندم، پس تا همینجا کافیه.

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

رکورد زود رسیدن به داشگاه و تحمل سرما در مالزی

شاید باورتون نشه، اما الان که دارم این پست رو مینویسم پشت در بسته دانشگاه نشستم (ساعت 7:55 صبح) اما خوشبختانه WiFi (اینترنت بیسیم) دانشگاه روشنه و میشه ازش استفاده کرد.
داستان از این قراره که امروز برای من از اون روزهاست! از ساعت 9 تا 6 یه کلاس دارم و بعدش هم از 6:30 تا 10:30 شب یه کلاس دیگه! ایشالا حدودای 11شب "به خانه برمی گردیم"! از طرفی خانومی هم امروز 2 تا کلاس داره، یکی 8 تا 11صبح و یکی دیگه هم 7 تا 10 شب... این شد که من صبح یکم زودتر باهاش از خونه اومدم بیرون که من رو هم سر راه برسونه دانشگاه. آخه 2 - 3 هفته ای میشه که محل دانشگاه ما عوض شده و بگی نگی یه کم به خونه دورتر شده (با ماشین 7 - 8 دقیقه راهه). خلاصه امروز بنده رکورد زدم و چیزی حدود 45 دقیقه زودتر از باز شدن در دانشگاه رسیدم (برای اولین بار توی عمرم)، البته فکر می کردم 8 باز بشه نه 8:30.
جریان عوض شدن محل دانشگاه ما هم اینه که جایی که قبلا بودیم رو می خوان بکوبن و دوباره بسازن، این شد که 10 طبقه از یک ساختمون 18 طبقه رو اجاره کردند برای مدت 5 سال، تا زمانی که ساخت دوبارهء Campus خودمون تموم بشه... عمر دانشجویی من یکی که کفاف نمیده ساخته شده اش رو ببینم. ایشالا خدا بخواد این ترم تموم بشه دیگه کلاس ندارم و فقط دو تا پروژه میمونه که باید ترم بعدی اونا رو بگذرونم.

اگه میبینید که این چند وقته یه کم دیر به دیر مینویسم، دلیلش گرفتاری بیش از حد و مشغله درسیه. این ترم بدجوری رسّ ما رو میکشن! به همین خاطر فعلا از تفریح و گردش خبری نیست، مامان جون و باباجون هم بعضی روزها حوصلشون سر میره از توی خونه موندن. قابل توجه اونایی که میگفتن "بد نگذره!"، آره داداش خیلی موقع ها اوضاعمون اینجوریاس...

راستی همین الان یادم افتاد که یادم رفته با خودم کاپشن بیارم! تعجب نکنید توی کشوری مثل مالزی که آب و هواش همیشه گرمه، کلاسهای دانشگاه مثل یخچال میمونه! حالا تا شب باید اینجا بلرزم از سرما. فعلا ما بریم که اومدن درها رو باز کنن...