۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

وقتی از ته دل بخوای؛ حتی 3 بزرگتر از 27 میشه! (3>27)

واقعا خستگیمون دررفت...
با محبتهایی که همه دارن و ما رو همیشه شرمنده میکنن، اینبار هم با حضور پرشورشون ثابت کردند که "ملت همیشه در صحنه" یعنی چه؟! بعد از پستی که دفعهء قبل نوشتم، به فاصلهء کمی چیزی به جز شرمندگی برام باقی نموند... تلفنهای مکرر و اظهار لطفهای فراوان... نظرات داغ و دوست داشتنی... پویان (صمیمی ترین دوستم) گفت: "وقتی مطلب وبلاگت رو خوندم منقلب شدم و دو سه ساعت گریه میکردم!!!"... داغونم کرد... دیگه چی بگم از پیامک (SMS) و ایمیلهایی که حتی یکیشون رو از دوست و همکلاسی دوران دانشگاه تهرانم (محسن) دریافت کردم، همه و همه باعث شدند که این چند روز اخیر اصلا احساس تنهایی نکنیم؛ طوریکه اینقدر برای پاسخگویی به ابراز احساسات عزیزان وقت کم میآوردیم که از دیدن سریالهای ماه رمضون هم باز می موندیم!!!
البته همهء این لطفها به ما قبلا هم سرجاشون بودن، اما خوب ما هم مِن بابِ شوخی هم که شده هم یه بحثی راه انداختیم و هم خودمون رو تا حدودی لوس کردیم... چه میشه کرد دیگه؟! ایشالا که بتونیم جبران کنیم.
یه جمله یادمه که وقتی تو سخرانیها و کلاسهای "دکتر آزمندیان" شرکت می کردیم، خودش هی برامون تکرار می کرد که: "وقتی شما واقعا چیزی را از هستی بخواهید، تمام هستی و کائنات به تکاپو می افتند تا خواستهء شما را اجابت کنند". تاکید می کرد که این رو با نشونه گذاشتن روی خواسته های خودتون و اتفاقات اطرافتون آزمایش کنید. می گفت: "به قول حضرت عیسی بن مریم - Ask and you shall receive" من که بارها به این حرفش رسیدم و درستیش بهم ثابت شده. حالا چی شد که اینا رو گفتم!؟ چند روز قبل از همون روزی که مطلب قبلی رو بنویسم، داشتیم با خانومی صحبت می کردیم... می گفتیم که "آره... یادته پارسال سه روز آخر ماه رمضون ایران بودیم دوروبرمون چه شلوغ بود!؟ هر شب مهمون بودیم و عید فطر هم تنها نبودیم..."، گفتیم "ایران که نمیشه باشیم اما کاش میشد امسال هم مثل پارسال این سه چهار روز یه خبری باشه و تنها نباشیم!" اینم داشته باشین که کل 27 روز ماه رمضون 2 بار مهمون بودیم... اما چی شد اون سه روز آخر که باعث شد 3 بزرگتر از 27 بشه...؟؟؟
همون روز بود که علیرضا و سمی خانوم ما رو برای فردا شبش (28 ماه رمضون) افطاری دعوت کردند. جای همگی خالی، خیلی هم زحمت کشیدن و دور هم بودیم. فرداش، خانوم محمودی که از دوستای گرمابه و گلستان حاج خانوم مزجی (والدهء گرامی بی جناق یاسر) که به تازگی با محمد، پسرشون اومدن مالزی ما رو برای افطاری شب 29 دعوت کردند... بعد ازاون شب هم شاهد جووون (برادر بی جناق یاسر) ما رو برای افطاری 30ام دعوت کرد به رستوران ایرانی کلبهء شرقی که قرار امشب به امید خدا آخرین روزه مون رو اونجا باز کنیم.

دیگه انگشتهام یارای نوشتن ندارن... به امید قبولی طاعات و عبادات و با آرزوی دیدار هرچه زودتر همهء عزیزان، باز هم بابت اظهار لطف همگی ممنون. پیشاپیش فرارسیدن عید سعید فطر رو هم تبریک میگیم.../ یا علی

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

رابطهء منفی خستگی با انرژی مثبت!

بی مقدمه بگم که خسته ام...
خسته از روزهای توی خونه موندن و درس خوندن و...

برای کسی مثل من شاید یه رکورد به حساب بیاد وقتی بجز دو سه مورد افطاری، واقعا بیشتر از یکماهه که جای خاصی نرفتیم! اونم اینجا... انصافا تو مالزی که باشین میفهمین من چی میگم! فک و فامیل که دور و ورمون نیستن، رفقا هم که بی مرام و بی معرفت مال صبحونشونه! وقتی ایران بودیم، یه روز هم توی خونه بند نمیشدم... اگه یه روز جمعه در عرض یه ماه توی خونه بودیم فوری به خانومی میگفتم که یالا پاشو بریم بیرون یه چرخی بزنیم. چیکار میشه کرد، میگن گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!
یه بدبیاری هم داشتیم که خبر داغش رو از بی جناق (یاسر) شنیدم... اونم اینکه زمین تنیس دانشگاه رو خراب کردن! به خاطر بازسازی خوابگاههای اطرافش. دلمون خوش بود به اون زمین تنیس که تنها جایی بود که یه ورجه وورجه ای توش میکردیم و بهش علاقه داشتیم، از طرفی هم برامون مجانی درمیومد! من یکی که خیلی ناراحت شدم. چون یه روزایی میشد که واقعا هوس بازی میزد به کلمون و چون تا خونه 5 دقیقه بیشتر فاصله نداشت، فوری میرفتیم و بازی میکردیم... تا قبل از ماه رمضون یه موقع ها 4 روز در هفته میرفتیم.

از طرفی هم این استقبال وحشتناک رو که از وبلاگ میبینم دیگه واقعا خستگی به تنم میمونه. فقط یه نفر دلمو خوش کرده که دائم همهء مطالب رو میخونه و دائم هم در موردشون نظر میده؛ اونم کسی نیست جز داداش گلم، دکتر رضای عزیز... یه خوبیم که داره اینه که با وجود اینکه میدونم این روزا سرش خیلی شلوغه و 7 صبح میزنه بیرون و 10 شب برمیگرده، اما بازم نظرش رو مینویسه و ما رو دلخوش به یه خوانندهء پروپاقرص نگه میداره... بنابراین دیگه بقیه بهانه ای نمیتونن داشته باشن (که ما وقت نداشتیم و از اینجور حرفا).
خلاصه حالا که گفتم بزار بگم که حداقل از 4 تا جوون از دورو وریای خودمون از خواهرام، از بیجناق یاسر و خواهر خانومی و شاهد و پسر عمو و دختر عموها و حتی دوستای خانومی انتظار داریم که حداقل یه یادگاری رو دیوار ما بنویسن! زشته بابا... حتما خودم باید بیام خواهش کنم؟؟؟ اگه مامان و باباها هم همچین لطفی بکنن که دیگه باعث خوشبختی ماست...
همهء اینا رو گفتم، حالا ببینیم واقعا حرف ما برو داره یا نه!؟ اگر هم خدای نکرده میخواین بگین نظر دادن توی وبلاگ رو بلد نیستین، انتهای هر مطلب رو که نگاه کنید نوشته "نظرات"، روش کلیک کنید و توی صفحه ای که باز میشه هر چی دلتون میخواد در مورد وبلاگ و مطالبش و یا در مورد خود ما بنویسید! به خدا یادگاری میمونه... پشیمونی هم نداره اگه پنج دقیقه هم وقتتون رو به ما بدین! از همهء عزیزانی که مطالب این وبلاگ رو دنبال میکنن ممنونم و ازتون انرژی مثبت میطلبم!

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

خدا قبول کنه این شش شب احیاء رو...!

این شبها، شبهای قدره و اینجا هم توسط سفارت مراسم احیاء برگزار میشه. اما امسال ما با یک مشکل بزرگ روبرو هستیم، اونم اینکه ماه رمضان مالزی یک روز جلوتر از ماه رمضان ایران شروع شده! حالا ما موندیم مستاصل، مخصوصا در مورد شبهای قدر... چون معلوم نیست که احکام اهل سنت در مورد رویت ماه با ما چه تفاوتهایی داره؟ و اصولا از نظر علمی امکان نداره که توی یه موقعیت جغرافیایی مثل مالزی که شرق ایران واقع شده ماه زود تر رویت بشه! از این حرفا گذشته، بالاخره یه شب قدر بیشتر نداریم که (اونم با سه چهار احتمال) که با این اوضاع ما توی مالزی تبدیل میشه به شش احتمال! یعنی اگه بخوایم هیچ کدوم از این احتمالا رو از دست ندیم باید شش شب پشت سرهم نخوابیم و شب زنده داری داشته باشیم...

بهرحال توی این شبهای عزیز از همهء دوستان و آشنایان التماس دعا داریم و فرارسیدن سالروز شهادت مولا علی (ع) رو هم تسلیت میگیم. یا علی...

۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

تشریک مساعی برای یک افطاری ناب در رستوران ناب

دیروز دوشنبه چهاردهم ماه مبارک رمضان به همت و میزبانی بی جناق (یاسر) و مهدی شریفی (از دوستان نزدیک) یک میهمانی افطار در رستوران ایرانی ناب که یکی از بهترین و باسابقه ترین رستورانهای ایرانی کوالالامپور هست، ترتیب داده شد و با جمع 42 نفری از دوستان دور و نزدیک، ساعاتی رو دور هم گذروندیم و شب عید میلاد امام حسن مجتبی (ع) رو گرامی داشتیم.
بعد از اذان، اول نماز مغرب رو به جماعت خوندیم (البته جا برای نماز محدود بود) و بعد هم که رفتیم سراغ باقی ماجرا...
زحمت زیادی رو کشیدن که از این جمع خوب پذیرائی بشه... و انصافا هم شب خوبی شد. ما رو خیلی به یاد مهمونی های افطاری در بوفه های تهران انداخت؛ چون در این رستوران هم افطار و شام بصورت بوفه آماده شده بود و تنوع و کیفیت غذا هم خوب بود... البته نباید از کنار کمیت بالای اون هم بسادگی بگذریم!

بعد از افطار هم مسابقه ای برگزار شد که در پایان به سه نفر از برندگان به قید قرعه جوایزی اهداء شد؛ مناجات حضرت امیر هم پخش شد و با بدرقهء میهمانان این مراسم افطاری به پایان رسید.

همگی برای شفای کامل مهدی شریفی که به دلیل آسیب دیدگی مفصل کتف قرار بود فردای آن شب (امروز) در یکی از بیمارستانهای کوالالامپور تحت عمل جراحی قرار بگیرد دعا کردیم... امروز هم خدا رو شکر این عمل جراحی انجام شد و انشاءالله ایشون ظرف دو روز آینده مرخص خواهند شد. انشاءالله عکس دیگری رو تا فردا بعد از عیادت از مهدی، به این مطلب اضافه میکنم.
--------------------------------------------------------
پی نوشت: فقط می خوام این مطلب رو اضافه کنم که من و خانومی به عیادت مهدی شریفی رفتیم (بیمارستان گلینیگلز)، اما متاسفانه یادم رفت که عکس بگیرم! خوشبختانه حالش خیلی خوب بود و از عمل جراحی و دکترش و بیمارستان کاملا راضی بود./ پایان این پست

۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

سفره ای به وسعت دلهای پاک روزه دار در کلبهء درویشی ما

شنبه شب (مصادف با پنجم ماه رمضان) با جمعی از دوستان برای صرف افطار به یکی از بوفهء یکی از رستورانهای ایرانی کوالالامپور (رستوران زیتون) رفتیم. به جمع 14 نفری ما خوش گذشت... شب خوبی بود. یه عکس یادگاری گرفتیم که درست وقتی از رستوران اومدیم بیرون تازه یادمون افتاد که دوربین هم آورده بودیم! البته اینم از اثرات طبیعی گرسنگی دم افطار بود که چشمای آدم دیگه هیچ چی غیر از غذا رو نمیبینه!

دیشب هم به لطف خدا و با زحمات فراوانی که خانومی با کمک خواهر خانومی (حورا خانوم) کشیدن، این افتخار رو داشتیم که علاوه بر جمع چهار تایی مون، ده نفر از عزیزان و دوستان روزه دارمون رو سر سفرهء افطار کنار خودمون داشته باشیم.
البته دو اتفاق باعث شد که موقع اذان جمعمون کامل نباشه (11=1-2-14)... اول از همه و خیلی به موقع دکتر مهدی تسلطی خودشو رسوند؛ بعدش علیرضا و سمی خانوم اومدن؛ بعد مجتبی خضریان و مهدی شریفی به همراه خانومهاشون؛ افطار که تموم شد حسن کاشی و خانومش اومدن (آخه خانومش از قبل از افطار حالش بهم خورده بود و باید استراحت میکرد، اما به ما لطف کردن و برای شام اومدن)؛ شاهد هم خیلی مشکل خودشو رسوند، حدود 3 ساعت توی ترافیک مونده بود و واقعا اذیت شده بود... بهرحال شام رو همه دور هم خوردیم.
نمایی از سفره افطار (شام هم خورش قیمه بادمجون و چلومرغ و فیله مرغ داشتیم) که تحسین همه رو برانگیخته بود. انصافا خانومی کولاک کرده بود...

ازش خیلی ممنون و سپاسگذارم که همیشه و در هر شرایطی، حتی با وجود مشغلهء درسی که اینجا داره بازهم یه کدبانوی تمام و کمال و همسری مهربان بوده و هست و همه جوره پشت من هست... از خدا میخوام اجرش رو هزار برابر بهش بده.
از حورا خانوم و یاسر هم خیلی ممنونیم که واقعا کمک کردن تا کارها تسریع و تسهیل بشه تا بتونیم این مهمونی افطاری رو بهتر برگزار کنیم. خدا قبول کنه...
نماز جماعت رو هم پشت سر بی جناق خوندیم اینهم یه یادگاری دیگه:

چهرهء نورانی شاهد خودنمایی میکند

بعد از نماز هم دور هم نشستیم و به دور از فضای سیاسی به خاطرات علیرضا گوش دادیم... واقعا وقتی اسمش میاد منو یاد آقای حکایتی میندازه!


ایشالا هفتهء دیگه هم همین جمع خونهء یاسراینا خواهیم بود.

۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه

ماه میهمانی خدا، مهمونی افتادییییم...

بارها گفتم که حال و هوای ماه رمضان و صفای روزه داری با سحریها و افطاریهاش، هیچ جای دنیا مثل ایران نمیشه!
اینجا ما خودمون خیلی که هنر کنیم و دلهامون باصفا باشه، دم افطار نوای ربنای معروف شجریان رو با اذان مرحوم موذن زاده و تواشیح اسماء الحسنی و چندتا دعای مخصوص ماه مبارک رو میذاریم و گوش میدیم تا بلکه یه حال و هوایی از ماه رمضونهای خودمون بگیریم. البته ناگفته نمونه که افطاریهای توپ و خوشمزه ای که خانومی تدارک میبینه سرجاش هست... بعلاوهء اینکه امسال بیجناق و خواهر خانومی نتونستن ما رو دور بزنن و تنها بذارن برن ایران! به قول معروف "واجب الحج بودیم، نصیب الحج شدیم"؛ خلاصه اینکه توی این چهار روزه که میگذره یه بار ما افطاری مهمون سفرشون بودیم و یه بار هم اونا سفرهء ما رو منور کردن.

امشب یه جا افطاری افتادیم! چهارتایی قراره بریم و اولین افطاری بیرون از خونه رو بزنیم تو رگ! اگه خدا بخواد ما خودمون هم دوشنبه خونمون افطاری میدیم و چندتایی از دوستان نزدیکمون رو دعوت کردیم. یاسر اینا هم دوشنبه هفتهء آینده افطاری میدن... ایشالا امسال به برکت حضور این بیجناق ما، چندجا افطاری دعوت بشیم تا تلافی تنهایی های ماه رمضون پارسال در بیاد.
خداییش تو طول روز نمیشه از خونه رفت بیرون؛ یعنی اگر بریم بعدش تا افطار باید با غش و ضعف خودمونو بکشونیم. اینه که یه ذره ساعتهای خواب و بیداریمون عوض شده و سعی میکنیم تا لنگ ظهر بخوابیم؛ اما از طرفی هماهنگی برای درس و دانشگاهمون هم مشکل شده. روزهایی که کلاس داشته باشیم، حسابی بیخوابی میکشیم.
یکی دیگه از اقدامات مثبت در جهت نزدیکتر کردن خودمون به حال و هوای ماه رمضون ایران، دانلود و دنبال کردن هر روز سریالهای صداوسیماست. به یاری خدا هر چهارتاش رو دنبال میکنیم.
دعا می کنیم که انشاءالله سال دیگه این موقع کنار خانواده ها سر سفره های ایرانی بنشینیم و دور هم افطار کنیم... اینجا هرکاری هم که بکنیم بازم دلمون اونجاست. از همهء عزیزان توی این ماه پربرکت التماس دعا داریم... یا علی.