۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

من و همسرم وارد میشویم!

بالاخره تاریخ رفتنمون به ایران مشخص شد... روزی که مدتهاست برای رسیدنش چوب-خط میزنیم ایشالا (گوش شیطون کر) بیست و هفتم آبان فَرامیرسه... (کُلاً این عدد 27 و 28 در طول تاریخ در خانوادهء ما نقش تعیین کننده ای داشته؛ اون روز هم یه مناسبت و سالگرد فرخنده هست! بعداً میگم..) بعد از 1 سال دوباره دیدارها تازه میشه. دلمون برای همه تنگ شده از مامان و بابا و مامان جون و باباجون و پدر و مادر گرفته تا.... حالا بازم محمد اینا و مامان جون اینا و مامان اینا رو توی این مدت دیده بودیم (زحمت کشیدن به ما سر زدن)؛ اما رضا اینا، دایی ها، عمه جون، عموها و "امیرعلی بانمک"... خیلی مشتاق دیدار همگی هستیم.

توی این یک ساله اتفاقهای زیادی افتاده! قرارِ برای اولین بار پسر عمهء جدیدم رو ببینیم که فسقلی الآن دیگه باید تپل مُپل شده باشه (ایشالا همیشه سالم باشه) ... برای اولین بار میریم خونهء رضا اینا (مبارکشون باشه)... برای اولین بار به منزل جدید دائی احسان اینا میریم (مبارکه ایشالا)... برای اولین بار بینی جراحی شدهء هدی رو میبینیم... برای اولین بار از فرودگاه تا خونه 3 ساعتی تو راه خواهیم بود... برای اولین بار یه دفه گرونی همه چیز رو یکجا میبینیم... و برای اولین بار برج میلاد تکمیل شده رو از نزدیک میبینیم! همهء اینها رو باید از خدا بخواهیم که با سلامتی و روحیهء خوب ببینیم و به امید خودش یه سه-چهار هفته ای با خانواده ها و عزیزانمون باشیم و دوباره برگردیم اینجا (و ایشالا دفعهء بعد کلاً برگردیم).
این چند وقته خیلی به دعای همه مخصوصاً پدر و مادرهامون نیاز داریم. خانومی 2 تا از امتحاناش رو داده و الحمدلله راضی هم هست؛ و 2 تای دیگه مونده تا این ترمش هم تموم بشه. من هم که 5 تا درس داشتم، فعلاَ یکی از درسها تموم شده و 4 تای دیگه مونده. دعا یادتون نره! بعضی وقتها که من یا خانومی نگران درسهامون میشیم، یکیمون به اون یکی میگه: "عزیزِ من نگران نباش، تو تلاشت رو میکنی و میدونی که دعای یه مِلّت هم پشت سَرِت هست!!!" واقعا هم همین چیزا اینجا به ما امید میده...
با وجود اینکه هر یک روز بیشتر توی ایران بودن برای ما خیلی ارزشمندِ، اما آخر سر مجبور شدیم بخاطر مسابقات لیگ فوتسال که تیم دادیم و شرکت کردیم، دو-سه روز هم بیشتر اینجا بمونیم تا بازیها تموم بشه و بعدش برگردیم... وضعیت تیممون هم خوبه ولی بازم محتاج دعا...

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

درس و دانشگاه و تیم داری!

مشغووووووووولِ امتحانا هستیم... شرمندهء همهء خوانندگان وبلاگ هم هستیم!
این روزها خبر خاصی بجز درس و دانشگاه نیست.
البته چرا یه خبری هست که من و بی جناق به موازات کارهای درسی هفته ای دو سه روز مشغولش هستیم و به خاطر تعهدی که داریم بالاخره یه جوری براش وقت باز کردیم. اون کار هم کاری نیست جز گرداندن تیم فوتبالمون که توی لیگ فوتسال ایرانیان مالزی شرکتش دادیم. این لیگ از 12 تیم تشکیل شده و ما هم با همون عنوان قبلی (UTM) که اسم دانشگاهمون هست شرکت کردیم. ما با همین تیم در دورهء اول این مسابقات بین 18 تیم شرکت کننده نایب قهرمان شدیم. اما این توی دوره کیفیت مسابقات بالاتر رفته و بصورت لیگ برگزار میشه. بی جناق یاسر سرپرستی و مدیریت تیم رو بعهده داره (که واقعا کار سخت و طاقت فرساییه)، من هم بعنوان مربی و آنالیزور کار میکنم. این هفته (هفتهء پنجم بازیها) یکی از سرسخت ترین رقیبها رو 4 - 3 شکست دادیم. جالبه بدونید که این تیم تا اینجای کار تمام بازیهاش رو برده بود و حتی یک مساوی هم نداشت، اما ما موفق شدیم از مکان اول جدول تا رتبهء سوم بیاریمشون پائین. خودمون فعلا در مکان پنجم جدول هستیم، اما چون در 5 بازی اولمون با قویترین تیمها بازی کردیم و بازیهای باقیمانده به مراتب آسونتر خواهند بود، انشاءالله در هفته های بعد، بین سه تیم برتر قرار خواهیم گرفت. این رو هم بگم که برای تیممون یه اسپانسور (حامی مالی) هم گرفتیم، شرکت پارس پی (ParsPay)، که هزینه های تیم رو برعهده گرفته و پشتیبان مالی تیممون شده. اینم 2 تا عکس یادگاری در روز افتتاحیهء مسابقات:

(البته لباس تیممون رو از هفتهء دوم عوض کردیم و 1 بازیکن رو هم از ترکیب خط زدیم و بازیکن جدیدی رو هم به تیم اضافه کردیم؛ هفتهء آینده عکسهای جدید رو براتون میذارم توی وبلاگ که ببینید)
انشاءالله در هفته های بعد شما رو در جریان اخبار کاملتری از مسابقات خواهیم گذاشت.

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

تماشای بازی بزرگ در کنار فوتبالدوستان

اینقدر این چند وقته فکرمون مشغولِ درسها و امتحانها شده که بعد از اینکه از یک هفته پیش اراده کردم این پست رو بنویسم، تازه امروز فرصتش رو پیدا کردم. جونم براتون بگه... عجب بازی ای بود! بازی استقلال - پرسپولیس رو میگم. خداییش توی این چند سال قشنگترین بازی بین این دو تیم بود که دیدم، اونم تو چه شرایطی!؟؟ عجله نکنید میگم براتون...
روزهای قبل از بازی که بازهم مثل همیشه کُری خوندن ها سرجاش بود، حتی توی کوالالامپور! ما هم به نوبهء خودمون رگِ گردنمون تا حدودی ورم میکرد وقتی بعضی از طرفدارای پرسپولیس کُریِ الکی میخوندن! بگذریم... روز قبل از بازی صحبت از این شد که با دو سه تا از بچه ها بازی بریم و بازی رو توی سفارت ایران یا رستوران پرشیا ببینیم، چون توی خونه فقط میشه با اینترنت بازی رو دید و به دلیل ازدهام در سایتها ممکن بود سِروِرهای پخش مستقیم جواب نَدن (توی مالزی مجوز استفادهء آزاد از ماهواره رو نمیدن و ما نمیتونیم کانالهای ایران رو ببینیم).
خلاصه روز بازی فرارسید و من به همراه بیجناق یاسر و یکی از بچه های جدیدالورود (که استقلالی هم هست) نیم ساعت مونده به شروع بازی رفتیم سفارت.... با احترام خاصی در رو برامون باز کردن و ما هم رفتیم توی قسمت پذیرش سفارت که خالیِ خالی بود نشستیم جلوی LCD و همون موقع هم 7 - 8 نفر دیگه هم رسیدن و کم کم داشت شلوغ میشد! یه دفعه دیدیم درِ سالن باز شد و یه خانومه اومد گفت براتون مهمون داریم!!! یهویی دیدیم یه اتوبوس آدم دارن میان تو! اونم با لباسهای متحدُالشکل؛ پیراهن صورتی و شلوار طوسی. من گفتم که بعضیاشون چقدر قیافه هاشون آشناست... یه دفعه اون وَسَطا فردوسی پور اومد تو... پشت سرشم آقای اردشیر لارودی منتقد پیشکسوت و قدیمی فوتبال!
هنوز همه جاگیر نشده بودن که آقای نور (سرکنسول سفارت) اومد و گفت: "اگه موافق باشین همگی بریم رستوران پرشیا و بازی رو اونجا ببینیم، چون ما اونجا جا رزرو کردیم". ما هم گفتیم بریم آقا، یا علی. راه افتادیم و رفتیم رستوران پرشیا.
وقتی رسیدیم به رستوران، خیلی شانسی توی اونهمه میز و صندلی که اونجا بود، من همونجایی نشستم که عادل فردوسی پور هم چند ثانیه بعدش نشست روی صندلی کناری من. خلاصش اینکه بازی رو تا آخر کنار فردوسی پور دیدیم...





۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه

پیک نیک معرکه عید فطر با دوستان - بسته ای به بزرگیِ 15+4

سلام دوباره به همهء دوستان و عزیزان...
بازم با یک خاطره درخدمتیم!

پریروز (چهارشنبه) که روز عید فطر بود نماز عید رو همراه یاسر و شاهد و حورا خانوم در منزل یاسر اینا خوندیم... خیلی خیلی به یاد عید فطر هرسال ایران بودیم که هر سال بلااستثناء با بابا میرفتیم مصلی برای نماز عید فطر.... از این حرفا که بگذریم میخواستم اینو تعریف کنم که با بچه ها برنامه ای رو هماهنگ کرده بودیم که از شهر بزنیم بیرون و برای ناهار دور هم جمع بشیم و یه پیک نیک دوستانه داشته باشیم. از دو روز قبلش به همراه بی جناق (یاسر) که مسؤولیت اصلی رو بعهده داشت خریدها رو انجام دادیم و کارها رو هماهنگ کردیم برای کباب و جوجه کباب و سایر مخلفات! اما امان از شب آخر (سه شنبه شب).... خانومی ما که عاشق زحمت کشیدنه و در این گونه امور تبحر خاصی هم داره، بعد از اینکه از مهمونی افطار شاهد رسیدیم خونهء یاسراینا و یه مقدار بهشون تو آماده کردن وسائل کمک کردیم و ساعت 12:30 شب اومدیم خونه، تازه داستان ته چین درست کردن رو شروع کرد! نمیتونم زیاد توضیح بدم، سرتونو درد نیارم، شما فقط حساب کنید با در اختیار داشتن 3 شعله گاز، بخواین توی 7 تا قابلمه و ماهی تابه برای 19 نفر ته چین درست کنید!!! از ساعت 1 نصفه شب تا 6:30 صبح یه ضرب روپا توی آشپزخونه ای مثل تنور! من هم کارهای کوچکی که از دستم برمیومد رو انجام میدادم اما انصافا 95 درصد کارها رو فقط خودش انجام داد طفلکی... ساعت 10 صبح هم پائین مجتمع قرار گذاشته بودیم. خانومیِ ما فقط تونست از 7:30 تا 9:30 بخوابه! دستش درد نکنه... واقعا کولاک کرده بود...
جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت، Berjaya Hills Resort یه مجموعهء فوق العاده زیبا و سرسبزه که متشکل از زمینهای گلف، هتل، باشگاه سوارکاری، باغ خرگوشها، دهکدهء ژاپنیها و فرانسویها و ارتفاعات زیبا و... هست. به یک گزارش تصویری از جایی که نشسته بودیم بسنده میکنم چون واقعا نمیتونم وارد جزئیات بشم، خیلی مفصل بود... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:
همهء دوستان خیلی خیلی از خانومی، خواهر خانومی و بی جناق تشکر کردند...
ضمنا این رو هم اضافه کنم که غروب اون روز همگی رفتیم به مجموعهء ورزشیِ Berjaya که کنار هتل واقع شده بود... اونجا رقابتهای تنیس، اسنوکر و بولینگ بین دوستان انجام شد. بعدش هم فهمیدیم که تولد مهدی شریفی همون روزه و در راه برگشتن، حاج آقا شریفی (پدر مهدی) که واقعا مرد شریفی هستند، لطف کردند و همهء جمع 19 نفری رو بستنی مکدونالد مهمون کردند.
خدا رو شکر خوش گذشت...