بالاخره تاریخ رفتنمون به ایران مشخص شد... روزی که مدتهاست برای رسیدنش چوب-خط میزنیم ایشالا (گوش شیطون کر) بیست و هفتم آبان فَرامیرسه... (کُلاً این عدد 27 و 28 در طول تاریخ در خانوادهء ما نقش تعیین کننده ای داشته؛ اون روز هم یه مناسبت و سالگرد فرخنده هست! بعداً میگم..) بعد از 1 سال دوباره دیدارها تازه میشه. دلمون برای همه تنگ شده از مامان و بابا و مامان جون و باباجون و پدر و مادر گرفته تا.... حالا بازم محمد اینا و مامان جون اینا و مامان اینا رو توی این مدت دیده بودیم (زحمت کشیدن به ما سر زدن)؛ اما رضا اینا، دایی ها، عمه جون، عموها و "امیرعلی بانمک"... خیلی مشتاق دیدار همگی هستیم.
توی این یک ساله اتفاقهای زیادی افتاده! قرارِ برای اولین بار پسر عمهء جدیدم رو ببینیم که فسقلی الآن دیگه باید تپل مُپل شده باشه (ایشالا همیشه سالم باشه) ... برای اولین بار میریم خونهء رضا اینا (مبارکشون باشه)... برای اولین بار به منزل جدید دائی احسان اینا میریم (مبارکه ایشالا)... برای اولین بار بینی جراحی شدهء هدی رو میبینیم... برای اولین بار از فرودگاه تا خونه 3 ساعتی تو راه خواهیم بود... برای اولین بار یه دفه گرونی همه چیز رو یکجا میبینیم... و برای اولین بار برج میلاد تکمیل شده رو از نزدیک میبینیم! همهء اینها رو باید از خدا بخواهیم که با سلامتی و روحیهء خوب ببینیم و به امید خودش یه سه-چهار هفته ای با خانواده ها و عزیزانمون باشیم و دوباره برگردیم اینجا (و ایشالا دفعهء بعد کلاً برگردیم).
این چند وقته خیلی به دعای همه مخصوصاً پدر و مادرهامون نیاز داریم. خانومی 2 تا از امتحاناش رو داده و الحمدلله راضی هم هست؛ و 2 تای دیگه مونده تا این ترمش هم تموم بشه. من هم که 5 تا درس داشتم، فعلاَ یکی از درسها تموم شده و 4 تای دیگه مونده. دعا یادتون نره! بعضی وقتها که من یا خانومی نگران درسهامون میشیم، یکیمون به اون یکی میگه: "عزیزِ من نگران نباش، تو تلاشت رو میکنی و میدونی که دعای یه مِلّت هم پشت سَرِت هست!!!" واقعا هم همین چیزا اینجا به ما امید میده...
با وجود اینکه هر یک روز بیشتر توی ایران بودن برای ما خیلی ارزشمندِ، اما آخر سر مجبور شدیم بخاطر مسابقات لیگ فوتسال که تیم دادیم و شرکت کردیم، دو-سه روز هم بیشتر اینجا بمونیم تا بازیها تموم بشه و بعدش برگردیم... وضعیت تیممون هم خوبه ولی بازم محتاج دعا...
این چند وقته خیلی به دعای همه مخصوصاً پدر و مادرهامون نیاز داریم. خانومی 2 تا از امتحاناش رو داده و الحمدلله راضی هم هست؛ و 2 تای دیگه مونده تا این ترمش هم تموم بشه. من هم که 5 تا درس داشتم، فعلاَ یکی از درسها تموم شده و 4 تای دیگه مونده. دعا یادتون نره! بعضی وقتها که من یا خانومی نگران درسهامون میشیم، یکیمون به اون یکی میگه: "عزیزِ من نگران نباش، تو تلاشت رو میکنی و میدونی که دعای یه مِلّت هم پشت سَرِت هست!!!" واقعا هم همین چیزا اینجا به ما امید میده...
با وجود اینکه هر یک روز بیشتر توی ایران بودن برای ما خیلی ارزشمندِ، اما آخر سر مجبور شدیم بخاطر مسابقات لیگ فوتسال که تیم دادیم و شرکت کردیم، دو-سه روز هم بیشتر اینجا بمونیم تا بازیها تموم بشه و بعدش برگردیم... وضعیت تیممون هم خوبه ولی بازم محتاج دعا...















