۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

ترک عادت موجب مرض است!

امروز دقیقا هفده روز میشه که ما در تهران و کنار خانواده ها هستیم.
میگن آدما خیلی زود (نمیدونم خیلی زود یعنی چقدر زود؟) خودشون رو با شرایط وفق میدن وخودشون رو با محیط هماهنگ میکنن؛ ما اگه جزو آدمها به حساب بیایم، فعلا که نتونستیم خودمون رو با چیزهایی که توی ایران هر روز دارن با سرعت بیشتری تغییر میکنن وفق بدیم! توی این یکسالی که من و خانومی اینجا نبودیم بعضی چیزا رو فراموش کرده بودیم و خیلی چیزها هم عوض شده اند (نه اینکه بخوایم ادای کسانی رو در بیاریم که تا دو روز میرن اونور آب خودشون رو گم میکنن و زبان فارسی شون رو هم یادشون میره ها... نه!)
عادت نداشتیم که توی رانندگی ببینیم مردم چپ و راست جلوی آدم میپیچن و حق آدم رو میخورن...
عادت نداشتیم توی صفهای عریض و طویل پمپ بنزین وقت با ارزشمون رو هدر کنیم...
عادت نداشتیم چشم و هم چشمی مردم رو توی همه چیز ببینیم...
عادت نداشتیم که همه جا غیبت و فحش و بد و بیراه بشنویم...
عادت نداشتیم ببینیم هر روز قیمتها با سلیقهء فروشنده ها عوض میشه...
عادت نداشتیم دسترسیمون به اینترنت اینقدر محدود و کُند باشه...
و ... الی آخر (گفتن بقیهء موارد هم از حوصلهء خودم خارجِ و هم از حوصلهء شما)
اما خُب با وجود همهء اینها از قدیم گفتند "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو"؛ من هم بعنوان اولین اقدام "درست رانندگی کردن" رو کنار گذاشتم و دیدم که چقدر راحتتر شدم وقتی خودم هم جلوی بقیه پیچیدم و ازشون راه گرفتم و بهشون راه ندادم!!! انگار که هر کسی میخواد حق و حقوق خودش رو به زور از بقیه بگیره... غافل از اینکه حق خودش هم توسط بقیه ضایع میشه! بعنوان مثال وقتیکه آرایشگری که از 7 سال پیش مشتریش بودم از من بابت اصلاح موی سَرَم 10000 تومن گرفت (تازه منت گذاشت و 12000 تومن نگرفت) نباید ازش دلخور بشم!
از این حرفها که بگذریم با استعداد بینظیری که در چاق شدن دارم، از وقتی که به ایران اومدیم نمودار تصاعدی افزایش وزن جلوی چشممه! آخه خداییش هم هرجا که کسی خودش هم بخواد نخوره، 10 – 12 نفر میریزن سر آدم که "چرا نمیخوری؟" "چرا کم میخوری؟" "از غذا خوشتون نمیاد؟!" و قص علی هذه....
دیگه بقیهء صحبتها باشه برای بعد... در پایان این پست توجهتون رو به دو تا عکس یادگاری دیگه جلب میکنم:

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

سلام به سرزمینِ من...

فکر میکنم تا الآن دیگه همه از اومدنِ غافلگیرانهء ما به ایران باخبر شدن. قرار بود شنبه شب به تهران برسیم اما با پرواز چهارشنبه (سه روز زودتر) اومدیم تا یه جورایی حساب و کتابهای خانواده هامون برای اومدن اون راه طولانی و طاقت فرسا به فرودگاه امام رو بهم بزنیم و به قول معروف سورپرایزشون کنیم. نمی دونم چی شد که ظرف دو روز از تاریخ رسیدنمون این کار مثل بمب صدا کرد! هر کی به ما میرسید یه چیزی میگفت... که "خوب کاری کردین".... "اینجوری اومدنتون بیشتر مزه میده" و از این جور حرفا. البته همه به ما خیلی خیلی لطف دارن.

اما شاید براتون جالب باشه که بعد از یکسال احساسم از اومدن به ایران رو بگم. نمیخوام آدم بدبین و یا بی احساسی باشم، اما واقعا آدم برای خیلی مشکلات و دردسرهایی که مردم باهاشون درگیر هستن تاسف میخوره! چی میشد اگه اون تاریخ و افتخارات 2500 ساله اینجا به کمکمون بیان و وقتی ازشون دَم میزنیم به دادمون برسن.... اما چه فایده؟ وقتی که میبینی مردم کشورهایی که حتی تاریخ و پیشینه ای ندارن که بهش افتخار کنن و تنها دلخوشیشون اینه که 50 سال قبل از زیر استعمار انگلیس به خیال خودشون خارج شدن، دارن زندگیِ راحت و بی دغدغه ای میکنن! دیگه وارد بحثهای متفرقه نمیشم، اما نمیشه بی تفاوت هم بود... از طرف دیگه هرکجای دنیا که باشی بازهم برات ایران نمیشه... با وجود همهء سختیها و مشکلات اینجا یه چیزایی هست که آدم رو نگه میداره و نمیذاره دل بِکنی.

از این حرفها که بگذریم شاید تنها چیزی که توی این سفر ما رو ناراحت میکنه نبودن بیجناق یاسر و خواهر خانومی (حورا خانوم) باشه... از وقتی که مالزی رو ترک کردیم نبودنشون رو احساس میکنیم و دلمون براشون حسابی تنگ شده. واقعا اونجا به کنار هم بودن عادت کردیم. از موقعی که اومدیم همه جا به یادشون هستیم و جاشون رو خالی میکنیم...

دیدن اقوام و دور هم بودن هم خودش برای ما یک دنیا ارزش داره؛ همه به ما بی نهایت محبت دارن و ما رو شرمنده میکنن. از خدا میخوایم که به ما توان جبران اینهمه محبت رو بده و انشاءالله بزودی زمینهء برگشت دائممون به ایران فراهم بشه.

چندتا عکس یادگاری:


۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

پایانی خوش برای شروع فرداهای بهتر...

اول از همه میلاد حضرت ثامن الحجج، امام رضا (ع) رو به شما تبریک میگم.

عجب روزی بود دیروز و چه روزی بود امروز!
روزِ سختی بود اما واقعاٌ به یاد ماندنی... دیروز نوزدهم آبانماه 1387 (9Nov.2008) آخرین کلاس و آخرین امتحان دورهء فوق لیسانس (MBA) رو پشت سر گذاشتم! البته هنوز فارغ التحصیل نشدم... ترم بعد میخوام 2 تا پروژه بگذرونم که البته اجباری نیست؛ اما خوب بهتره که گذرونده بشه. خلاصه اینکه دیگه سر کلاس نمیرم و امتحانی هم در کار نخواهد بود.
چه امتحانی بود... امتحان FM (مدیریت مالی)؛ درسی بود که در عین سختی، از همهء درسها بیشتر دوستش داشتم. هر جلسه که سر کلاسش میرفتم به یاد بابا بودم... اما اگه من (و امثالِ من) 20 سال هم سر این کلاسهای مدیریت مالی بشینم، ناخنِ انگشت کوچیکهء بابا هم نمیشم. خودم رو خیلی برای امتحانش آماده کرده بودم (حتی از اوائل ترم)، اما امتحانش برای همه سخت بود با 30 تا سوال و 3 ساعت و ربع وقت امتحان... هر چی بود که آخرین امتحان بود، ایشالا که نمره اش رو هم خوب می گیرم. بعد از تموم شدن کلاس هم چند تا عکس یادگاری با استادهای دو تا از درسهامون (FM و TAX) به همراه بچه های 2 تا کلاس آخر انداختیم؛ ببینید:










و اما امروز بیستم آبانماه 1387 (10Nov.2008)؛ آخرین امتحان خانومی هم به خوبی و خوشی پشت سرگذاشته شد. از قضا این امتحان آخر خانومی که اختتامیهء ترم دوم دورهء فوق لیسانسش بود یکی از سخت ترین درسهاش بود. اما واقعا این ترم خانومی کولاک کرد... با وجود اینکه درسهاش نسبت به ترم قبل سنگین تر بودن و تعداد درسهاش هم بیشتر بود، اما هم خیلی عالی به درسهاش رسید و هم مثل همیشه یه کدبانوی کامل و کم نظیر بود... من هم شرمنده اش هستم که واقعا کمتر توی کارهای خونه کمکش بودم و بیشترش روز دوش خودش بود! ایشالا که بتونم براش جبران کنم. توی دانشکده-شون با توجه به رشته ای که دارن (روانشناسی کودک) 95% دانشجوها خانوم هستن... اما مسلماً هیچکدومشون به گرد توانایی های خانومی نمیرسن.
این رو هم بگم که خانومی توی دانشکدشون بین هم کلاسیهاش یه دانشجوی نمونه و دوست داشتنیه و همه برای هم گروه شدنِ با اون سر و دست میشکنن. روز آخر این ترم هم بعد از امتحان با استاد و چند تا از دوستها و همکلاسیهاش عکس یادگاری انداختن... ببینید:



راستی شاید بعضی از دوستان هنوز ندونن که ما تاریخ بلیط برگشت به ایرانمون رو عوض کردیم برای دو روز زودتر (بجای دوشنبه، شنبه میایم ایشالا). در مورد تیم فوتبالمون هم تقریبا جایگاهمون توی جدول رده بندی مسابقات مشخص شد... با توجه به اینکه سطح مسابقات خیلی بالا بود، ما هدفمون قرار گرفتن بین 3 تیم اول بود؛ اما با وجود بازیهای خوبی که انجام دادیم چهارم شدیم (بین 12 تیم شرکت کننده). البته هنوز دو تا بازی باقی مونده اما نتیجه تقریبا قطعی شده... در مجموع هم بچه ها و هم خودمون (من و یاسر) راضی بودیم.

پست بعدی رو به امید خدا حدود یک هفتهء دیگه توی ایران می نویسم... یا علی