۱۳۸۸ خرداد ۲۵, دوشنبه

تعطیل....

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

تولد خانومی + برگشت یاسر اینا به ایران

بالاخره هر چند مختصر تولد خانومی رو کنار یاسر و خواهر خانومی جشن گرفتیم و ساعتی دور هم بودیم به بهانهء بیست و هشتمین سالروز... (بازهم تولدت مبارک)
روز بعد از آخرین امتحان دورهء فوق لیسانس! اینم خودش جشن گرفتن داره... بله، دورهء فوق لیسانس خانومی هم داره تموم میشه. چند روزیه که با کلاسها و امتحانات برای همیشه خداحافظی کرده و انشاءالله حدود یکماه دیگه هم پایان نامه اش رو هم تحویل میده. از همینجا بازم بهش تبریک میگم و براش آرزوی موفقیت و سربلندی دارم در تمام مراحل زندگی...

اما بگم براتون از خداحافظی بیجناق و خواهر خانومی با مالزی...
پس از چهار سال و اندی، بالاخره رفتند از مالزی!
دو روز قبل از رفتن اومدن خونهء ما که دَمِ آخری بتونیم بیشتر همدیگرو ببینیم و با هم باشیم؛ اما اونقدر کار داشتن که...
راستی روز آخر شاهد هم اومد پییش ما و شب رو هم موند که فردا صبحش با هم بریم فرودگاه... صبح ساعت 6:30 پائینِ مجتمع قرار داشتیم؛ هر چقدر اصرار کرده بودیم که بچه ها زحمت نکشن و نیان فرودگاه قبول نکردن. اونقدر یاسر برای همه زحمت کشیده بود و کار راه انداخته بود که... شاید کسی فکر وقت و انرژی و هزینهء سنگین اومدن به فرودگاه رو نمیکرد...
از طرفی چون یاسر فوق العاده اجتماعیِ و با همهء بچه ها زود جوش میخوره و آشنا میشه که اونروز یکی از بدرقه های کم نظیر تا فرودگاه کوآلالامپور رقم خورد. چهار ماشینه راه افتادیم و بعداً دو تا ماشینِ دیگه از دوستان هم توی فرودگاه بهمون ملحق شدند. مهدی شریفی و خانومش، حسن کاشی و خانومش، عطا، محمدرضا و علی سمساری اومده بودند... شاهد و من و خانومی هم که صاحب مجلس بودیم! ما بودیم و سه تا چرخ دستی بار!!! نمیدونم چه جوری اما همش رد شد... شاید یه 120 کیلویی اضافه بار بود بعلاوهء 70 کیلویی که خودشون تحویل دادن و مقداری هم بار دستی... خدا خواست و همه کارشون به طرز معجزه آسایی درست شد (انشاءالله که کار ما هم موقع اومدن آسون بشه).
نمیشه اون همه وقایع رو توی این چند سطر توضیح داد، اما خلاصه اینکه تا به حال چنین حجم باری رو نتونسته بودیم رد کنیم. بعد از اینکه همهء کارها انجام شد، یاسر همگی رو به صرف بستنی به مکدونالدِ فرودگاه دعوت کرد. نیم ساعتی رو اونجا دور هم نشستیم و بعدش هم خداحافظی و قص علی هذه...



دیگه گریه ها و بغضهای ترکیده و نترکیدهء موقع خداحافظی بماند... با نگاههامون از پشت شیشه های فرودگاه تا زمانی که سوار قطار فرودگاه شدن بدرقشون کردیم و براشون دعا کردیم که سفرشون به خیر باشه... برگشتنمون مثل برگشتن لشکر شکست خورده بود!
هنوز هم بعد از گذشت چهار روز نه خود ما و نه بچه های دیگه باورمون نمیشه که یاسر و حورا خانوم برای همیشه از مالزی رفتند... جاشون فوق العاده خالیه... هنوز هم به پنجرهء خونشون نگاه میکنیم به امید اینکه....
اما خُب من و خانومی انشاءالله بزودی (تا شهرویور ماه) قصد برگشتن داریم... گوش شیطون کر و چشمش کور زیاد نمونده!
همینجا بازهم از زحمات همه دوستان ممنون؛ برای یاسر اینا و همهء جوونای دیگه هم آرزوی خوشبختی و سعادتمندی میکنم. یا علی

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

تولد خانومی.... مهمونی بیجناقها و ....

سلام

دو سه تا مطلب میخوام بنویسم... نمیدونم از کجا شروع کنم!؟؟؟
امشب، شب تولد خانومیِ...
البته به دلیل اینکه شب امتحانش هم هست فعلا دست نگه داشتیم!
دیشب مهمونیِ بیجناقها بود که بصورت مشترک با میزبانیِ ما و یاسر اینا، یه جای دِنج و خوش آب و هوا برگزار شد (خارج از منزل). مناسبتهای اصلی میهمانی خداحافظی (Goodbye Party) یاسر اینا و فارغ التحصیلی بنده بود... من خیلی دوست داشتم که وقتی داریم بچه ها رو توی یه جمع 12 نفری دور هم مینشونیم، تولد خانومی رو هم از قبل اعلام کنیم... اما چون نمیخواستیم کسی رو تو زحمت بندازیم، ترجیح دادیم که اعلام عمومی نکنیم.
شب خوبی شد... خانومی زحمت درست کردن سوپ رو کشیده بود... خواهر خانومی هم سالاد درست کرده بود... از پیتزا دومینوز هم پیتزا گرفتیم و خلاصه بساط هندوانه و چای و شیرینی هم برپا بود! من خودم به یاد ندارم که توی این چند وقته اینجوری دور هم جمع بشیم! (ماشالا...) مهدی تسلطی هم که مجلس رو بدست گرفته بود و اینقدر مجلس رو گرم کرد که بعضیها رو هم سوزوند...! از شاهد هم بگم که کسی رو از دست و زبونش در امان نگذاشت! حاج عطا هم اینقدر ما رو کاشت که...! حسن کاشی هم با جا گذاشتن موبایلش توی ماشین و بی خبر گذاشتن ما قبل از اومدن به مهمونی دو سه باری ما رو تا مرز سکته پیش برد...! یاسر هم تدارکات و پشتیبانی رو مثل همیشه بعهده داشت؛ با واگذاری مسوولیت هماهنگی با همهء بچه ها عرقمون رو درآورد و با نطقهای پایانی و خداحافظیهاش هم اشکمون رو! مهدی شریفی هم با بحثها و انتقادات بجا و بیجای سیاسی، مشاجره راه انداخت و از طرفی پوشش خبری-تصویری رو هم بعهده داشت...! کم حاشیه ترین دوستمون هم محمدرضا ابراهیمی بود که مسالهء خاصی نداشت!
در ضمن در حاشیه میهمانی هم تنی به آب زدیم و حالی بردیم... عکسها فعلا همینه... دوباره اضافه میکنم (بزودی)
از اینکه دیشب تولد خانومی رو از قبل اعلام نکرده بودیم خیلی پشیمونم!!!!!!!!!!!!!!!!! اما ایشالا طیِ چند روزِ آینده توی جمع خصوصی (چهار پنج نفره) جبران میکنم... البته کادو رو زودتر گرفته بودم... اما میخوام یه کاوی جدید هم تهیه و تقدیم کنم...

۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه

سالی که نکوست از بهارش پیداست...

سلام دوباره به همهء عزیزان

این روزهای بهار هم دارن به سرعت با خاطرات تلخ و شیرینشون میگذرن...
اما شاید مهمترین و تاثیرگذارترین اتفاق توی این روزها این باشه که خانومی هم به سلامتی داره با دوران فوق لیسانس خداحافظی میکنه! دورانی که خیلی براش زحمت کشید و با تلاش و کوششِ بی وقفهء خودش انشاء الله بعنوان اولین نفر از هم دوره ای هاش فارق التحصیل خواهد شد...
جمعهء گذشته (21 فروردین) آخرین کلاسش هم برگزار شد و از این به بعد باید برای امتحانات پایان ترم و ارائه دادن پروژهء تحقیقش وقت بذاره. از همگی التماس دعا دارم که سر نمازهاتون مثل همیشه ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید... مخصوصا خانومی رو خیلی دعا کنید تا مثل درسهایی که تا الآن با نمره های خیلی خوب گذرونده، بقیه رو هم با موفقیت و عالی پشت سر بذاره.
دیگه چیزی نمونده... با خواست خدا حداکثر 2 ماه دیگه کلاً تمومه؛ چیزی که باقی میمونه تصمیم گیری منه برای موندن اینجا و ادامه برای دکتری و یا برگشتن به ایران...
انشاءالله امسال که با اتفاقات خوب داره شروع میشه تا آخرش برای ما خوب باشه... آرزو میکنم برای تک تکِ شما هم بهترینها رقم بخوره و برای همگی سال نیکویی باشه.
چند تا عکس یادگاری از روز آخر کلاسهای دانشگاه خانومی:


۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

عیدانهء 5 روزه... شهری بزرگ اما تَنگ!

سگ، دستفروش، تاکسیهای رنگارنگ، تویوتا، فروشگاهای SevenEleven و خیابونهای قفل شده از ترافیک و سیمها و کابلهای کلاف شده و درهم توی خیابونها...
اینها مشخصه های حک شده در ذهن ما از شهر بانکوک (پایتخت تایلند) است؛ تعطیلات عید امسال ما با این سفر پنج روزه از شنبه 88/1/1 شروع شد و روز چهارشنبه 88/1/5 به پایان رسید.
اولین مسافرتی بود که چهارنفری میرفتیم... یعنی من و خانومی + بیجناق یاسر و خواهر خانومی. از حدود یکماه قبل از عید به این فکر افتاده بودیم که تا قبل از اینکه یاسر اینا به ایران برگردن، یه مسافرت با هم بریم. این شد که پس از مذاکرات، بستهء پیشنهادی تائید شد و هماهنگیهای لازم برای سفر رو یکی پس از دیگری انجام دادیم تا روز اول فروردین عازم سفر بشیم؛ شاهد جان هم زحمت رساندن ما رو به فرودگاه کشید (برای برگشتنمون هم همینطور).
پس از یک پرواز دو ساعته به فرودگاه جدید بانکوک رسیدیم... چیزی که جلب توجه میکرد بزرگی و عظمت این فرودگاه بود... هرچند که فرودگاه کوالالامپور هم خیلی بزرگ و مفصّل هست، اما توی این فرودگاه هر چقدر از سالنها و راهروهای مختلف (پیاده و سواره) رد میشدیم بازهم نمیرسیدیم به بازرسی گذرنامه! خلاصه وقتی که به صفهای عریض و طویل بازرسی گذرنامه رسیدیم من که تعجب کردم... با وجود اینکه میدونستم که تایلند یکی از چند مقصد توریستی دنیا بحساب میاد، اما بازم اون حجم مسافر و توریست که توی صفها وایساده بودن برام جالب بود؛ مثل همیشه یکی از بدترین صفها خورد به تور ما!!! بیشتر از نیم ساعت طول کشید تا هممون رد بشیم و بریم اونوَر. رفتیم سراغ تسمه نقاله های بار... چقدر آدم رو به یاد سالن حقیرِ فرودگاه تهران میانداخت!!! برعکس فرودگاه امام خمینی که فقط 2 یا 3 تا تسمه نقاله داره (با کلی ازدحام اطرافشون)، اون سالن 23 تا تسمه داشت برای تحویل بار...
از فرودگاه با یه تاکسی یک راست رفتیم به هتلی که از قبل رزرو کرده بودیم، Amari Atrium. حدود ساعت 3 بعداز ظهر رسیدیم؛ هتلِ خوب و آروم و راحتی بود... استراحتی کردیم و شب رفتیم به یکی از مراکز خرید... روزهای بعد هم نصف به نصف به مراکز خرید و جاهای دیدنی گذروندیم؛ هممون عقیده داشتیم که انصافا مالزی جای خیلی بهتری برای خرید بود. از جاهای دیدنی که رفتیم چند عکس رو ببینید:

تعداد زیاد سگ توی این شهر واقعا برای هر تازه واردی میتونه جای سوال و تعجب باشه... بی اغراق بگم، خیلی بیشتر از گربه هایی که توی تهران میشه دید، توی خیابونهای بانکوک سگ دیده میشه... توی هر پیاده رو و توی هر مغازه و جلوی هر دستفروش...
نکتهء جالب دیگه تعداد بسیار زیادِ دستفروشهای کنار خیابون بود... اغلب جاها به فاصلهء یک متر به یک متر وایساده بودن و با چرخهاشون لباس و صنایع دستی و غذا میفروختند.

تاکسیها تعدادشون از ماشینهای عادی خیلی بیشتر بود؛ همشون هم بدون استثناء تویوتا بودند! جالب اینکه 90 درصد کل ماشینهای این شهر تویوتا بودند!!!
تعداد فروشگاهای SevenEleven هم بطور عجیبی زیاد بود؛ طوریکه خیابونی بدون SevenEleven ندیدیم و حتی توی خیلی از خیابونها تعداد 3 ، 4 و یا بیشتر هم وجود داشت. خیلیهاشون هم رو به روی هم بودند!
رفت و آمد خیلی توی خیابونها زیاد بود. چه آدم و چه ماشین... ترافیک بعضی وقتها اونقدر شدید بود که 100 متر رو ممکن بود نیم ساعت توی ترافیک باشی! کلا شهر پر جمعیتی بود... در ساعات کاری جمعیت بانکوک به 15 میلیون نفر میرسه!
خیابونها پر بود از سیمهای برق و کابلهایی که همشون در هم پیچیده و نامنطم بودند!

آفتاب اونقدر داغ و سوزان بود که اصلا توی روز نمیشد چند دقیقه زیر آفتاب پیاده راه رفت.
نکتهء دیگه این بود که غذای حلال خیلی بندرت و عمدتاً توی یه خیابون خاص پیدا میشد! تمام فست-فودها NonHALAL بودند و ما مجبور بودیم فقط از دو تا رستوران مشخص که بهمون معرفی شده بودند غذامون رو برای اون 5 روز و 4 شب تهیه کنیم...
در مجموع خدا رو شکر بهمون خوش گذشت و وسط اون روزهای طاقت فرسای درس و بحث، تنوع و استراحت خوبی بود.
سرتون رو درد نیارم، خاطرهء جالبی بود و تایلند به یکبار دیدنش میارزید...
فقط موند یه سوء تفاهم که باعث شده بود همه توی ایران و شاهد هم توی مالزی به دلشوره بیافتن! ما صحبت از چهار روز هتلی کرده بودیم که رزرو کرده بودیم، اما در حقیقت سفر ما 4 شب و 5 روز بود! از طرفی اونجا هم کلا ارتباطمون هم با همه جا قطع بود... نه ما میتونستیم با کسی تماس بگیریم و نه کسی میتونست با ما ارتباط برقرار کنه! شرمندهء خانواده ها که به دلشورهء افتادن.

(برای دیدن عکسها در اندازهء بزرگتر روی آنها کلیک کنید)

والسلام...

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

سال تحویلی به سبک غُربت... (بستهء 5+1)

خداوند را سپاس بخاطر هر آنچه به ما ارزانی داشته...
هدف از این نوشته فقط در میان گذاشتن خاطره ای کوچک است با شما عزیزان... باشد که همیشه شکرگذار نعمتهای بیکران لطیفِ بی همتا باشیم و قدر لحظات با هم بودن و سلامتی را بدانیم...

امسال اولین سالی بود که حداقل یکی از خانواده-هامون رو در لحظات تحویل سال کنارمون نمیدیدم! به یاد سالهای قبل، مخصوصا پارسال که با مامان و بابا اینا و خواهرام بودیم و با محبتهاشون توی مسافرتی که به مالزی داشتند کلّی بهمون خوش گذشت؛ همراه با بیجناق و خواهر خانومی هم که دیگه لطفش بیشتر بود... به یاد سالهای قبلش که سعادت داشتیم با مامان جون و باباجون و بقیهء عزیزان سال تحویل رو کنار بارگاه نورانی و با صفای امام رضا باشیم... به یاد توپ در کردنِ سر تحویل سال و ناقاره زدن توی حرم و به یاد برنامه های زندهء تلویزیونی که برای رسید لحظهء تحویلِ سال ثانیه شماری میکردند...
امسال اما از چند روز مونده به آخر سال، بیجناق و خواهر خانومی ما و شاهد رو دعوت کرده بودن که اون دقایق رو کنار هم باشیم؛ سال تحویل و جشن (پنج + یک) نفرهء کم سروصدای ما بدون هیچ هیجان خاصی برگزار شد؛ چند روبوسی و چند کلام تبریک چیزی بود که ساعت 19:44 اون شب رو از شبهای دیگه متمایز میکرد... و بعد از گذشت چند دقیقه، نماز مغرب رو به جماعت خوندیم... دیرتر، مهدی تسلطی هم به ما ملحق شد... تا قبل از صرف شام، گذشت دقیقه های اون شب به میوه و شیرینیهایی که زحمتشون رو بیجناق و خواهر خانومی کشیده بودند... و تلاشهای ما برای تماس تلفنی با بزرگترها و تبریک سالِ نو؛ با وجود مشکلات ارتباطی و اختلال خطهای تلفن؛ اما بالاخره تونستیم با عزیزانمون تماس بگیریم و تبریک بگیم! نبودنشون کنارمون خیلی محسوس بود، اما همینکه باهاشون صحبت کردیم برامون لطف خاصی داشت...
گذشت تا رسیدیم به اصل ماجرا! یعنی شام استثناییِ اون شب... ابتکاری از بیجناق و خواهر خانومی که هممون رو غافلگیر کرد و شد خاطرهء تحویل سالِ ما... غذایی بود که تا اون شب نخورده بودیم! باقالاپلو با رونِ بوقلمون!!! فوق العاده خوشمزه و به یادماندنی بود... این بود که اون شب رو هم به خاطرات خوشمون اضافه کرد (البته مِنهای بودنِ کنارِ خانواده-هامون)



۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

وایسا دنیا! من میخوام پیاده شَم...

یا اباصالح المهدی ادرکنی...

امسال هم با همهء خوبیها و بدیهاش داره تموم میشه!
حتما برای شماها هم پیش اومده که احساس کنید هر سال سریعتر از سال قبلی میگذره... این قضیه قاعدتا باید مربوط به بیشتر و بیشتر شدن دلمشغولیها و گرفتاریها توی زندگی روزمرّهء ما باشه؛ بعضی وقتها فکر میکنم این قطار زندگی هم پا به پای سایر تکنولوژیها روز به روز داره پیشرفته تر میشه و اگه طبق تعریفهای پدر و مادرها و پدربزرگ و مادربزرگامون زندگی رو در دورهء اونا به یه لوکوموتیو زغالی تشبیه کنیم، امروز ما سوار یه قطار سوپراکسپرس هستیم که ما رو در گذر زمان مثل برق و باد پیش میبره! نسلهای قبلی با وجود اینکه لوکوموتیو زغالی سوار میشدن، اما سرعت حرکتشون توی مسیر جوری بود که میتونستن به مناظر اطراف هم نگاهی بندازن و لذت ببرن... اما امروز این قطار اینقدر شتابزده و با سرعت پیش میره که ما رو از دیدن مناظر هم بی نصیب کرده! "به کُجا چنین شتابان" همینجا مصداق پیدا میکنه.
اینجور فکر کردن، برای آدمهایی مثل من که احساس میکنن که هنوز خیلی کارهای دیگه دارن که تو این دنیا انجام بدن حتی برای چند لحظه هم که شده استرسی به جون آدم میندازه که با این سرعت کجا داریم میرم... نکنه وقت نکنم... نکنه...! کاش برای همهء آدمها این فرصت وجود داشت که دکمهء "Pause" رو برای چند ثانیه هم که شده فشار بِدَن. فکر کنیم که کجا داریم میریم و اصلا چرا اینجا هستیم. خدای نکرده به بزرگترها و اونایی که از این قاعده مستثنی هستند نمیخوام توهینی کرده باشم! اما واقعا اینا رو همیشه یادمون هست؟؟؟ این خصوصیتِ "فراموشکاریِ" ما آدما اینجا بازهم خودشو نشون میده... یه نگاه که به پشت سَرَم میندازم هول وَرَم میداره... یعنی نزدیک به سی سال از زندگی من توی این دنیا میگذره!؟؟ به جرات میتونم بگم که این دو سه ساله برام مثل چند ساعت گذشته!
وایسا دنیا... وایسا دنیا... من میخوام پیاده شَم!
پیاده شَم و یه نگاهی به اطرافم بندازم... ببینم چیکارا کردم و چیکارا میخوام بکنم... از کجا اومدم و کجا میخوام برم... برای چی دارم زندگی میکنم... و ...
یه مورد رو این وسط مثال بزنم که البته خدا رو شکر تا به حال این یکی رو توی خودم احساس نکردم. بعضیها رو میبینم که بجای اینکه از ابزار مختلف برای بهبود زندگیشون استفاده کنن، دارن از زندگیشون برای بهبود ابزارشون مایه میذارن! در عین حال که جالبه، ناراحت کنندست که جای این دو تا کلمه ("ابزار"و"زندگی") با هم عوض بشه! مثلاً ادامهء تحصیل، یادگیریِ مهارتهای هنری، تناسب اندام، شیکپوش بودن و... همه و همه سرجای خودشون خوب هستند، اما امان از اون روزی که بجای استفاده از اونها برای زندگی بهتر، اونا برای ما بشن هدف و زندگی بشه ابزار!
عید نوروز دوباره داره میاد و دوباره قرارِ که همه چیز نو بشه. این "نو شدن" چند سالیه که تبدیل به یک شعار شده و در عمل فقط یه خونه تکونیِ چند روزه و بس! اما اگه دنیای بزرگسالی دیگه اون زیبایی ها و خاطرات کودکی رو همراهش نداره... اگه کدورت و روابطِ قطع شده جای دوستی و تفاهم رو تو دل بعضیهامون گرفته... اگه فکر میکنیم بجای اینکه فقط تحت تاثیر اتفاقات دوروبرمون باشیم، هنوز خودمون میتونیم روی دنیای اطرافمون تاثیر بذاریم و مسلط باشیم... و... و... بیاید دلهامونو یه تکونی بدیم؛ بیاید با خودمون و زندگیمون آشتی کنیم؛ بیاید زندگی کنیم!
کمتر از دو هفته مونده به تحویل سال... این چند روز هم مثل چند ثانیه میگذره و شاید وقت نکنم تا اون موقع پُستِ جدیدی بذارم. این دفعه این دعا رو با عُمقِ بیشتری بخونیم:

پیشاپیش عیدتون مبارک و سال خوبی داشته باشید...
التماس دعا

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

توفیق برگزاریِ مراسم دههء دوم ماه صفر

با سلام دوباره خدمت همهء عزیزان، ابتدا فرارسیدن ایام حزن انگیز شهادت رسول اکرم (ص)، سبط اکبر ایشان، حضرت امام حسن مجتبی (ع) و غریب الغربا حضرت امام رضا (ع) را به شیعیان و دوستدارانشان تسلیت عرض میکنم.

شاید باورتون نشه، اما نُه روزی میشه که میخوام این مطلب رو بنویسم... اما هر روز به دلیلی (دَرس و دَرس و دَرس) نشد که بشه! الانم که شده بازهم با کمبود وقت مواجهم اما نمیشه که نشه! برای همین هم سعی میکنم مختصر بنویسم.
با پیشنهاد و هماهنگیهای بی جناق (یاسر) قرار شد که یک جمع ده نفری از بچه های مجتمع خودمون (Gurney Heights)، دهه دوم ماه صفر رو مراسم برگزار کنیم؛ طوریکه هر شب منزل یکی از بچه ها برگزار بشه... خلاصه بعد از دو جلسه هماهنگی برای هر کسی یک شب در نظر گرفته شد و با لطف خدا شب آخرش هم که منتهی میشد به شب اربعین، نصیب ما شد.
مراسم هر شب راس ساعت 7:45 با نماز جماعت مغرب وعشاء شروع میشد، ساعت 8:05 تا 8:20 زیارت عاشورا میخوندیم، ساعت 8:20 تا 8:35 بیان احکام شرعی و از 8:35 تا 9 هم سخنرانی مذهبی... برای سخنرانی بعضی از بچه ها داوطلب شدن (از جمله خودِ بی جناق) و همچنین قرار شد حاج آقا توان که تحصیلکردهء حوزهء علمیه هستند دو شبِ اول و شب آخر رو سخنرانی کنند. بعد از هماهنگیهایی که با بچه ها انجام شد، تصمیم گرفتیم که همه برای شامِ شبِ اربعین کمک مالی کنیم...
استقبال خوب بود و بطور متوسط هر شب بین 20 تا 30 نفر شرکت داشتند... به دلایلی، دو نفر از دوستان نتونستن مراسم رو خونهء خودشون برگزار کنند و به ناچار اون دو شب برگزاری مجلس منتقل شد به منزل بچه های دیگه؛ یک شب از اون دو شب هم اضافه شد به منزل یاسر اینا (یعنی دوشب منزل یاسر اینا برگزار شد). قرار بود پذیرایی هر شب با یک نوشیدنی و یک کیک یا کلوچه انجام بشه... اما خوب بعضی شبها چیزهایی اضافه میشد؛ مثلاً شب جمعه ای که خونهء یاسر اینا برگزار شد، خواهر خانومی آش رشتهء خیلی توپی درست کرده بود و خانومی هم یه حلوای خیلی خیلی خوش مزه درست کرد و آورد اونجا. شب دوم هم حورا خانوم شله زرد درست کردند که خیلی عالی شده بود.
شب آخر هم که حُسنِ ختام برنامه بود... برنامه تا ساعت 10 طول کشید و 53 نفر هم شرکت کردند. همه چیز خیلی عالی برگزار شد؛ به علاوهء اینکه خانومی بازهم یه حلوای خوشمزه درست کرده بود که خاص و عام ازش تعریف میکردند. همچنین یاسر و خواهر خانومی هم زحمت کشیدن و به تعداد نفرات توی کاسه های یک نفره سالاد درست کرده بودند. ضمن ایکه مراسم هم خوب برگزار شد، همه از غذا (چلوکباب و جوجه کباب) و پذیرایی هم خیلی خوششون اومده بود. انشاءالله که خدا بازهم توفیق برگزاری چنین مراسمی رو به ما بده...
اینم چند عکس یادگاری...
1- منزل بیجناق:

2- منزل خودمان: