نزدیک به یکماه از برگشتنمون به مالزی میگذره؛ موقعی که رسیدیم اینجا روز سوم محرم بود... تا آخر دهه توی مراسم سفارت شرکت میکردیم و عصر روز عاشورا هم یه برنامهء پرسش و پاسخ با رئیس کالج اسلامی لندن (که برای سخنرانیهای مراسم دهه دعوت شده بودند) توی دانشگاه خودمون برگزار کردیم؛ البته همهء هماهنگیها و برنامه ریزی هاش با بیجناق یاسر بود. بیش از 50 نفر میهمان در برنامه شرکت کردند، از جمله سفیر ایران در مالزی.


از اون موقع تا الان هم تقریبا خبر خاصی نبوده، جز اینکه دانشگاه خانومی به روزهای بیش فعال خودش رسیده... خواهر خانومی هم سخت مشغول درسهاشون بودن و هستن و به امید خدا آخرین امتحانشون دوشنبهء این هفته برگزار میشه و این ترم هم به سلامتی تموم میشه... بیجناق هم که مشغول کارها و تحقیقات دکتری هست... بنده هم که در حال انجام پروژهء پایانی دورهء فوق لیسانس هستم و اگه خدا بخواد تصمیم دارم برای دو سه تا دانشگاه درخواست بدم برای شروع دوره دکتری... اگر وزارت محترم علوم اجازه بفرمایند و بیش از این مانع تراشی نکنند! آخه بندگان خدا شب میخوابن و به نسبت خوابی که میبینن صبحش قوانین جدید وضع میکنن! همش به فکر مردم هستند و آیندهء جوونا...
راستی چند روزی میشه که یکی دیگه از دوستانمون هم از مالزی رفتن... علیرضا و خانومش رفتن ایران و قصد دارن بعد از دو سه هفته عازم سوئد بشن... از این به بعد روز به روز تنهایی رو بیشتر میشه حس کرد... چون صحبت از برگشتن دائمیِ بیجناق و خواهر خانومی هم به ایران هست.
از اینکه این چند وقته حجم اخبارِ اینجا به شدت کاهش داشته پوزش میطلبیم...مائیم و روزمرّگی... دستِ ما نیست!


