۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

تولد خانومی + برگشت یاسر اینا به ایران

بالاخره هر چند مختصر تولد خانومی رو کنار یاسر و خواهر خانومی جشن گرفتیم و ساعتی دور هم بودیم به بهانهء بیست و هشتمین سالروز... (بازهم تولدت مبارک)
روز بعد از آخرین امتحان دورهء فوق لیسانس! اینم خودش جشن گرفتن داره... بله، دورهء فوق لیسانس خانومی هم داره تموم میشه. چند روزیه که با کلاسها و امتحانات برای همیشه خداحافظی کرده و انشاءالله حدود یکماه دیگه هم پایان نامه اش رو هم تحویل میده. از همینجا بازم بهش تبریک میگم و براش آرزوی موفقیت و سربلندی دارم در تمام مراحل زندگی...

اما بگم براتون از خداحافظی بیجناق و خواهر خانومی با مالزی...
پس از چهار سال و اندی، بالاخره رفتند از مالزی!
دو روز قبل از رفتن اومدن خونهء ما که دَمِ آخری بتونیم بیشتر همدیگرو ببینیم و با هم باشیم؛ اما اونقدر کار داشتن که...
راستی روز آخر شاهد هم اومد پییش ما و شب رو هم موند که فردا صبحش با هم بریم فرودگاه... صبح ساعت 6:30 پائینِ مجتمع قرار داشتیم؛ هر چقدر اصرار کرده بودیم که بچه ها زحمت نکشن و نیان فرودگاه قبول نکردن. اونقدر یاسر برای همه زحمت کشیده بود و کار راه انداخته بود که... شاید کسی فکر وقت و انرژی و هزینهء سنگین اومدن به فرودگاه رو نمیکرد...
از طرفی چون یاسر فوق العاده اجتماعیِ و با همهء بچه ها زود جوش میخوره و آشنا میشه که اونروز یکی از بدرقه های کم نظیر تا فرودگاه کوآلالامپور رقم خورد. چهار ماشینه راه افتادیم و بعداً دو تا ماشینِ دیگه از دوستان هم توی فرودگاه بهمون ملحق شدند. مهدی شریفی و خانومش، حسن کاشی و خانومش، عطا، محمدرضا و علی سمساری اومده بودند... شاهد و من و خانومی هم که صاحب مجلس بودیم! ما بودیم و سه تا چرخ دستی بار!!! نمیدونم چه جوری اما همش رد شد... شاید یه 120 کیلویی اضافه بار بود بعلاوهء 70 کیلویی که خودشون تحویل دادن و مقداری هم بار دستی... خدا خواست و همه کارشون به طرز معجزه آسایی درست شد (انشاءالله که کار ما هم موقع اومدن آسون بشه).
نمیشه اون همه وقایع رو توی این چند سطر توضیح داد، اما خلاصه اینکه تا به حال چنین حجم باری رو نتونسته بودیم رد کنیم. بعد از اینکه همهء کارها انجام شد، یاسر همگی رو به صرف بستنی به مکدونالدِ فرودگاه دعوت کرد. نیم ساعتی رو اونجا دور هم نشستیم و بعدش هم خداحافظی و قص علی هذه...



دیگه گریه ها و بغضهای ترکیده و نترکیدهء موقع خداحافظی بماند... با نگاههامون از پشت شیشه های فرودگاه تا زمانی که سوار قطار فرودگاه شدن بدرقشون کردیم و براشون دعا کردیم که سفرشون به خیر باشه... برگشتنمون مثل برگشتن لشکر شکست خورده بود!
هنوز هم بعد از گذشت چهار روز نه خود ما و نه بچه های دیگه باورمون نمیشه که یاسر و حورا خانوم برای همیشه از مالزی رفتند... جاشون فوق العاده خالیه... هنوز هم به پنجرهء خونشون نگاه میکنیم به امید اینکه....
اما خُب من و خانومی انشاءالله بزودی (تا شهرویور ماه) قصد برگشتن داریم... گوش شیطون کر و چشمش کور زیاد نمونده!
همینجا بازهم از زحمات همه دوستان ممنون؛ برای یاسر اینا و همهء جوونای دیگه هم آرزوی خوشبختی و سعادتمندی میکنم. یا علی