۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

سفره ای به وسعت دلهای پاک روزه دار در کلبهء درویشی ما

شنبه شب (مصادف با پنجم ماه رمضان) با جمعی از دوستان برای صرف افطار به یکی از بوفهء یکی از رستورانهای ایرانی کوالالامپور (رستوران زیتون) رفتیم. به جمع 14 نفری ما خوش گذشت... شب خوبی بود. یه عکس یادگاری گرفتیم که درست وقتی از رستوران اومدیم بیرون تازه یادمون افتاد که دوربین هم آورده بودیم! البته اینم از اثرات طبیعی گرسنگی دم افطار بود که چشمای آدم دیگه هیچ چی غیر از غذا رو نمیبینه!

دیشب هم به لطف خدا و با زحمات فراوانی که خانومی با کمک خواهر خانومی (حورا خانوم) کشیدن، این افتخار رو داشتیم که علاوه بر جمع چهار تایی مون، ده نفر از عزیزان و دوستان روزه دارمون رو سر سفرهء افطار کنار خودمون داشته باشیم.
البته دو اتفاق باعث شد که موقع اذان جمعمون کامل نباشه (11=1-2-14)... اول از همه و خیلی به موقع دکتر مهدی تسلطی خودشو رسوند؛ بعدش علیرضا و سمی خانوم اومدن؛ بعد مجتبی خضریان و مهدی شریفی به همراه خانومهاشون؛ افطار که تموم شد حسن کاشی و خانومش اومدن (آخه خانومش از قبل از افطار حالش بهم خورده بود و باید استراحت میکرد، اما به ما لطف کردن و برای شام اومدن)؛ شاهد هم خیلی مشکل خودشو رسوند، حدود 3 ساعت توی ترافیک مونده بود و واقعا اذیت شده بود... بهرحال شام رو همه دور هم خوردیم.
نمایی از سفره افطار (شام هم خورش قیمه بادمجون و چلومرغ و فیله مرغ داشتیم) که تحسین همه رو برانگیخته بود. انصافا خانومی کولاک کرده بود...

ازش خیلی ممنون و سپاسگذارم که همیشه و در هر شرایطی، حتی با وجود مشغلهء درسی که اینجا داره بازهم یه کدبانوی تمام و کمال و همسری مهربان بوده و هست و همه جوره پشت من هست... از خدا میخوام اجرش رو هزار برابر بهش بده.
از حورا خانوم و یاسر هم خیلی ممنونیم که واقعا کمک کردن تا کارها تسریع و تسهیل بشه تا بتونیم این مهمونی افطاری رو بهتر برگزار کنیم. خدا قبول کنه...
نماز جماعت رو هم پشت سر بی جناق خوندیم اینهم یه یادگاری دیگه:

چهرهء نورانی شاهد خودنمایی میکند

بعد از نماز هم دور هم نشستیم و به دور از فضای سیاسی به خاطرات علیرضا گوش دادیم... واقعا وقتی اسمش میاد منو یاد آقای حکایتی میندازه!


ایشالا هفتهء دیگه هم همین جمع خونهء یاسراینا خواهیم بود.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سلام سید جان
آقا قبول باشه طاعات وعباداتون
عجب سفره ای انداخته این آبجی خانم ما،دستش طلا،هر چی نباشه باید ثابت کنه دختر کدوم مادره دیگه
جای من خالی،دلم لک زده برای دستپخت آبجیام،نوش جونتون
خیلی خیلی التماس دعا دارم-یاعلی

سید فواد گفت...

سلام رضا جان،
از شما هم قبول باشه...
جای شما رو خالی کردیم، خداییش با ذکر نام و یاد ما سر سفره های افطارتون جای ما رو خالی کنید.
بدجوری حال و هوای ایران زده به کله مون... دعا کن کارامون جور بشه و یه سر بیایم ببینیمتون.(;

یا علی