سگ، دستفروش، تاکسیهای رنگارنگ، تویوتا، فروشگاهای SevenEleven و خیابونهای قفل شده از ترافیک و سیمها و کابلهای کلاف شده و درهم توی خیابونها...
اینها مشخصه های حک شده در ذهن ما از شهر بانکوک (پایتخت تایلند) است؛ تعطیلات عید امسال ما با این سفر پنج روزه از شنبه 88/1/1 شروع شد و روز چهارشنبه 88/1/5 به پایان رسید.
اولین مسافرتی بود که چهارنفری میرفتیم... یعنی من و خانومی + بیجناق یاسر و خواهر خانومی. از حدود یکماه قبل از عید به این فکر افتاده بودیم که تا قبل از اینکه یاسر اینا به ایران برگردن، یه مسافرت با هم بریم. این شد که پس از مذاکرات، بستهء پیشنهادی تائید شد و هماهنگیهای لازم برای سفر رو یکی پس از دیگری انجام دادیم تا روز اول فروردین عازم سفر بشیم؛ شاهد جان هم زحمت رساندن ما رو به فرودگاه کشید (برای برگشتنمون هم همینطور).
پس از یک پرواز دو ساعته به فرودگاه جدید بانکوک رسیدیم... چیزی که جلب توجه میکرد بزرگی و عظمت این فرودگاه بود... هرچند که فرودگاه کوالالامپور هم خیلی بزرگ و مفصّل هست، اما توی این فرودگاه هر چقدر از سالنها و راهروهای مختلف (پیاده و سواره) رد میشدیم بازهم نمیرسیدیم به بازرسی گذرنامه! خلاصه وقتی که به صفهای عریض و طویل بازرسی گذرنامه رسیدیم من که تعجب کردم... با وجود اینکه میدونستم که تایلند یکی از چند مقصد توریستی دنیا بحساب میاد، اما بازم اون حجم مسافر و توریست که توی صفها وایساده بودن برام جالب بود؛ مثل همیشه یکی از بدترین صفها خورد به تور ما!!! بیشتر از نیم ساعت طول کشید تا هممون رد بشیم و بریم اونوَر. رفتیم سراغ تسمه نقاله های بار... چقدر آدم رو به یاد سالن حقیرِ فرودگاه تهران میانداخت!!! برعکس فرودگاه امام خمینی که فقط 2 یا 3 تا تسمه نقاله داره (با کلی ازدحام اطرافشون)، اون سالن 23 تا تسمه داشت برای تحویل بار...
از فرودگاه با یه تاکسی یک راست رفتیم به هتلی که از قبل رزرو کرده بودیم، Amari Atrium. حدود ساعت 3 بعداز ظهر رسیدیم؛ هتلِ خوب و آروم و راحتی بود... استراحتی کردیم و شب رفتیم به یکی از مراکز خرید... روزهای بعد هم نصف به نصف به مراکز خرید و جاهای دیدنی گذروندیم؛ هممون عقیده داشتیم که انصافا مالزی جای خیلی بهتری برای خرید بود. از جاهای دیدنی که رفتیم چند عکس رو ببینید:
تعداد زیاد سگ توی این شهر واقعا برای هر تازه واردی میتونه جای سوال و تعجب باشه... بی اغراق بگم، خیلی بیشتر از گربه هایی که توی تهران میشه دید، توی خیابونهای بانکوک سگ دیده میشه... توی هر پیاده رو و توی هر مغازه و جلوی هر دستفروش...
نکتهء جالب دیگه تعداد بسیار زیادِ دستفروشهای کنار خیابون بود... اغلب جاها به فاصلهء یک متر به یک متر وایساده بودن و با چرخهاشون لباس و صنایع دستی و غذا میفروختند.
تاکسیها تعدادشون از ماشینهای عادی خیلی بیشتر بود؛ همشون هم بدون استثناء تویوتا بودند! جالب اینکه 90 درصد کل ماشینهای این شهر تویوتا بودند!!!
تعداد فروشگاهای SevenEleven هم بطور عجیبی زیاد بود؛ طوریکه خیابونی بدون SevenEleven ندیدیم و حتی توی خیلی از خیابونها تعداد 3 ، 4 و یا بیشتر هم وجود داشت. خیلیهاشون هم رو به روی هم بودند!
رفت و آمد خیلی توی خیابونها زیاد بود. چه آدم و چه ماشین... ترافیک بعضی وقتها اونقدر شدید بود که 100 متر رو ممکن بود نیم ساعت توی ترافیک باشی! کلا شهر پر جمعیتی بود... در ساعات کاری جمعیت بانکوک به 15 میلیون نفر میرسه!
خیابونها پر بود از سیمهای برق و کابلهایی که همشون در هم پیچیده و نامنطم بودند!
آفتاب اونقدر داغ و سوزان بود که اصلا توی روز نمیشد چند دقیقه زیر آفتاب پیاده راه رفت.
نکتهء دیگه این بود که غذای حلال خیلی بندرت و عمدتاً توی یه خیابون خاص پیدا میشد! تمام فست-فودها NonHALAL بودند و ما مجبور بودیم فقط از دو تا رستوران مشخص که بهمون معرفی شده بودند غذامون رو برای اون 5 روز و 4 شب تهیه کنیم...
در مجموع خدا رو شکر بهمون خوش گذشت و وسط اون روزهای طاقت فرسای درس و بحث، تنوع و استراحت خوبی بود.
سرتون رو درد نیارم، خاطرهء جالبی بود و تایلند به یکبار دیدنش میارزید...
فقط موند یه سوء تفاهم که باعث شده بود همه توی ایران و شاهد هم توی مالزی به دلشوره بیافتن! ما صحبت از چهار روز هتلی کرده بودیم که رزرو کرده بودیم، اما در حقیقت سفر ما 4 شب و 5 روز بود! از طرفی اونجا هم کلا ارتباطمون هم با همه جا قطع بود... نه ما میتونستیم با کسی تماس بگیریم و نه کسی میتونست با ما ارتباط برقرار کنه! شرمندهء خانواده ها که به دلشورهء افتادن.
(برای دیدن عکسها در اندازهء بزرگتر روی آنها کلیک کنید)
والسلام...