۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

سلام به سرزمینِ من...

فکر میکنم تا الآن دیگه همه از اومدنِ غافلگیرانهء ما به ایران باخبر شدن. قرار بود شنبه شب به تهران برسیم اما با پرواز چهارشنبه (سه روز زودتر) اومدیم تا یه جورایی حساب و کتابهای خانواده هامون برای اومدن اون راه طولانی و طاقت فرسا به فرودگاه امام رو بهم بزنیم و به قول معروف سورپرایزشون کنیم. نمی دونم چی شد که ظرف دو روز از تاریخ رسیدنمون این کار مثل بمب صدا کرد! هر کی به ما میرسید یه چیزی میگفت... که "خوب کاری کردین".... "اینجوری اومدنتون بیشتر مزه میده" و از این جور حرفا. البته همه به ما خیلی خیلی لطف دارن.

اما شاید براتون جالب باشه که بعد از یکسال احساسم از اومدن به ایران رو بگم. نمیخوام آدم بدبین و یا بی احساسی باشم، اما واقعا آدم برای خیلی مشکلات و دردسرهایی که مردم باهاشون درگیر هستن تاسف میخوره! چی میشد اگه اون تاریخ و افتخارات 2500 ساله اینجا به کمکمون بیان و وقتی ازشون دَم میزنیم به دادمون برسن.... اما چه فایده؟ وقتی که میبینی مردم کشورهایی که حتی تاریخ و پیشینه ای ندارن که بهش افتخار کنن و تنها دلخوشیشون اینه که 50 سال قبل از زیر استعمار انگلیس به خیال خودشون خارج شدن، دارن زندگیِ راحت و بی دغدغه ای میکنن! دیگه وارد بحثهای متفرقه نمیشم، اما نمیشه بی تفاوت هم بود... از طرف دیگه هرکجای دنیا که باشی بازهم برات ایران نمیشه... با وجود همهء سختیها و مشکلات اینجا یه چیزایی هست که آدم رو نگه میداره و نمیذاره دل بِکنی.

از این حرفها که بگذریم شاید تنها چیزی که توی این سفر ما رو ناراحت میکنه نبودن بیجناق یاسر و خواهر خانومی (حورا خانوم) باشه... از وقتی که مالزی رو ترک کردیم نبودنشون رو احساس میکنیم و دلمون براشون حسابی تنگ شده. واقعا اونجا به کنار هم بودن عادت کردیم. از موقعی که اومدیم همه جا به یادشون هستیم و جاشون رو خالی میکنیم...

دیدن اقوام و دور هم بودن هم خودش برای ما یک دنیا ارزش داره؛ همه به ما بی نهایت محبت دارن و ما رو شرمنده میکنن. از خدا میخوایم که به ما توان جبران اینهمه محبت رو بده و انشاءالله بزودی زمینهء برگشت دائممون به ایران فراهم بشه.

چندتا عکس یادگاری:


هیچ نظری موجود نیست: