۱۳۸۷ تیر ۲۷, پنجشنبه

شب و روز عید میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر

پریشب که شب عید میلاد حضرت علی (ع) بود همگی در منزل ما دور هم جمع شدیم و از لطف خانمها و هدایاشون عرق شرم ریختیم! از همه بیشتر باباجون کاسب شدند و از حاضر و غایب کادو تحویل گرفتند، حتی رضا و سمیلا (برادر کوچیکهء خانومی و زن برادر کوچیکهء خانومی) که جاشون این روزا اینجا واقعا خالیه هم به خامونی سپرده بودن که ما از طرفشون به باباجون کادو بدیم. فقط بدونن که ما اینجا خیلی به یادشون هستیم و باباجون هم از کادوشون خیلی خوششون اومد.
خانومی هم ما رو بطور اساسی شرمنده کرد و کفشی که مدتها بود دلم می خواست بخرم (و از ردیف بودجه خارج بود) رو برام خریده بود، کلی غافلگیر شدم! بین خودمون باشه منم کفش خیلی دوست دارم، اما خوب نه هر کفشی! سلیقه رو که قبلا به اثبات رسوندم... (حمل بر خودستایی نشه که اصلا اهلش نیستم)
اینم یه عکس از قسمتی از کادوها:
اون کاغذ کادو قهوه ایه که روش یه کارت با یه قلب گذاشته شده از همه توپ تر بود

دیروز هم که روز عید و روز پدر بود، آقای بیجناق طی یک اقدام کم سابقه اما قابل ستایش همه رو (جمع 10 نفری) به صرف ناهار در رستوران (Hartz Chicken Buffet) مهمون کرد... حالی بردیم و خاطره ای شد، جزئیاتش بماند. به آوردن چهار تا عکس بسنده میکنم:


بعد از صرف ناهار همه در مرکز خرید (SunWay) که انصافا یکی از بهترین و کاملترین مراکز خرید مالزی هست، مشغول خرید و از اینجور حرفا شدند، اما برای استراحتی 2 ساعته تصمیم داشتیم سری به مجموعه پارکهای SunWay هم بزنیم که متاسفانه خوردیم به نیم ساعت مونده به تعطیلی مجموعه، و بعد از گرفتن چندتا عکس که در ادامه میبینید دوباره رفتیم سراغ خرید همیشگی!




سرتون رو درد نیارم، یه مغازه پیدا کردیم که "هم اسم" خانومی بود (اولین بار بود که چنین اسمی رو توی مالزی میدیدیم) به همین خاطر یه عکس انداختیم که خاطره اش بمونه. از این مغازه هم کم خرید نکردن دوستان و در ادامه هم سایر مغازه های این مرکز خرید رو هم بی بهره نگذاشتند... نتیجه اش رو می تونید روی کالسکلهء امیرعلی فسقلی و در کنار سردمدار امور خرید (باباجون) ملاحظه کنید...

اون ژست خاص و ابهت رو که در دو تصویر پائین میبینید (ماشالا بگو) ناشی از تجارب چند دهه خرید و پول خرج کردن در مراکز بیشمار خرید در اقصی نقاط عالمه....


خودتون قضاوت کنید، این که میبینید کالسکهء بچه ست یا .... ؟

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سید عزیزم سلام
داداش واقعا عالی مینویسی،نمیتونم بگم چقدر از خوندن این یادداشتها ودیدن عکسها لذت میبرم،به نوشتن ادامه بده که من مشتری پروپاقرص وبلگ شخصیتم
واقعا کارت درسته
خیلی خوشحالم همه شما رو دور هم شاد وسر زنده میبینم.دلم برای همه شما خیلی تنگ شده،روی ماه همتونو از این راه دور میبوسم
همیشه شاد وسلامت باشید

سید فواد گفت...

سلام به داداش رضای خودم،

خیلی خیلی جاتون اینجا خالیه!
واقعا همگی دوست داشتیم که جمعمون با شما کاملتر میشد و بیشتر بهمون خوش میگذشت.

شاد باشید و موفق

یا علی